ابرهای سنگین باران زا

عزیز جون و هدی مشغول تماشای ابرای توی آسمون بودن. اونا با ابرای توی آسمون شکلای مختلفی درست می کردن؛ تا اینکه ابرای تیره و سیاه توی آسمون ظاهر شدن و بارون شروع کرد به باریدن. عزیز جون از هدی پرسید که آیا می دونه وزن این ابرای باران زا…در این قسمت از برنامه «یک […]

سرگذشت حضرت عُزَیر

ریحانه خانم توی یه روز تطعطیل با مامان و بابا برای تفریح رفته بودن به یه روستای خوش آب و هوا اطراف شهرشون. ریحانه با کمک پدر و مادرش یه جای مناسب رو برای نشستن انتخاب کردن و وسایلشون رو اونجا پهن کردن. ریحانه با دیدن درختای به اون بلندی…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

انتخاب راه

ماجرای امروز عزیز جون و هدی از اونجا شروع شد که هر دو با هم رفته بودن به یه فروشگاه بزرگ لباس فروشی. اما برای انتخاب لباس مناسب دچار مشکل شده بودن. لباسا از لحاظ شکل ظاهری مناسب یه پوشش خوب و درست نبودن، به همین دلیل هدی و عزیز جون تصمیم…این داستان به کودکان […]

کلاس نقاشی

امروز وقتی که هدی رفته بود کلاس نقاشی، متوجه شد که دوستش با برادر کوچیکترش اومده. اون پسر کوچولو از روی کنجکاوی با یه قلمو که به رنگ سیاه آغشته شده بود، می خواست روی همه نقاشی هایی که به دیوار چسبیده بودن، نقاشی بکشه، اما خواهرش اجازه…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

فیلم قشنگ

ماجرای امروز عزیز جون و هدی از اونجا شروع شد که هر دو با هم رفته بودن سینما. اونا وقتی که فیلمشون رو تماشا کردن و از سینما بیرون اومدن، رفتن به سمت ایستگاه اتوبوس تا برن سمت خونشون؛ اما با وجود اینکه هدی سینما هم رفته بود، حس خوبی نداشت….کودکان با شنیدن این داستان […]

دستهای رنگی

توی یه روز زیبا و قشنگ، هدی کوچولو و عزیز جون توی پارک جلوی خونه هدی کوچولو، داشتن با هم «منچ» بازی می کردن. هدی برای عزیز جون تعریف کرد که قبل از اومدن به پارک، یه کار اشتباه توی خونه انجام داده و مامانش رو خیلی ناراحت کرده. عزیز جون هم…کودکان با شنیدن این […]

طاووس خوشگل

امروز هدی داره به عزیز جون یاد می ده که چه جوری با رنگای انگشتی می تونن یه طاووس خوشگل بکشن، اما هدی حواسش نبوده و دستای رنگی شو به جاهای مختلف زده. عزیز جون هدی رو متوجه این کارش می کنه ولی هدی می گه که من مراقب بودم و این کار رو نکردم….کودکان […]

مغازه کیف فروشی

امروز ساعت ۳ بعد از ظهر عزیز جون و هدی، باید برای عیادت، خونه خاله جون باشن. اونا قراره که سر راهشون کیف هدی رو هم از مغازه کیف فروشی بگیرن، ولی متأسفانه وقتی می رسن، می بینن که ساعت کاری مغازه تموم شده و نمی تونن کیف رو تحویل بگیرن….این داستان با زبانی ساده […]

مسافرت یک روزه

روز آخر سال تحصیلی بود. ریحانه با دوستاش توی کلاس، منتظر خانم مدیر بودن؛ آخه خانم مدیر زنگ قبل به بچه ها قول داده بود که بعد از امتحاناتشون، اونا رو به اردوی یه روزه ببرن، اما نگفته بود که قراره کجا برن. بالاخره خانم مدیر وارد کلاس شد و…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

مثل بچه ها

هدی و عزیز جون در حال تماشای فیلم بچگی هدی کوچولو هستن که همسایه براشون آش نذری میاره و آش نذری همسایه بالایی رو هم میده به عزیزجون، چون اون ها خونه نبودن. و از عزیز جون میخواد که وقتی همسایه طبقه بالا برگشت خونه، آش نذریشون رو بهشون بده.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]