دوچرخه جدید هدی

هدی خانم یه دوچرخه جدید خریده و با اون دوچرخه با عزیز جون اومده گردش. اون ها یه قطار باری کوچیک می بینن و هدی از عزیز جون می پرسه که چرا قطار روی دو تا ریل راه میره؟ عزیز جون هم براش توضیح میده.کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که اگر مال […]
فایده باد چیه؟

عزیز جون و هدی خانم به طبیعت رفته بودن و اونجا چادر زدن … اما ناگهان هوا طوفانی شد .. عزیز جون از هدی خواست تا کمکش کنه و با هم چادر رو جمع کنن. اما هدی دلش می خواست همچنان توی طبیعت بمونه و خیلی از دست باد شاکی بود ….کودکان با شنیدن این […]
مسابقه رالی

هدی کوچولو خیلی حوصله اش سر رفته به خاطر همین هم عزیز جون بهش میگه تلویزیون رو روشن کنه تا یکم سرگرم بشه. توی یکی از شبکه های تلویزیون مسابقه رالی پخش می شد و برای هدی خیلی جالب بود. اون از عزیز جون درباره مسابقه رالی پرسید …..کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]
من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه …. اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و ورم داره …. هدی برای عزیز جون تعریف می کنه که توی مدرسه و توی زنگ تفریح چه اتفاقی افتاده و چرا پیشونیش کبوده ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]
ماجرای سفره ماهی ها

هدی و عزیز جون رفتن سفر و توی ساحل دریای خلیج فارس لب دریا نشستن و به دریا نگاه می کنن…. اونا میخواستن با هم توی ساحل قدم بزنن که عزیز جون گفت ممکنه سفره ماهی ها و خرچنگ ها توی ساحل باشن و خطر آفرین باشن …کودکان با شنیدن این داستان با قدرت خداوند […]
راننده حواستو جمع کن!

توی خیابون تصادف شده بود و ترافیک خیلی سنگین بود. هدی دعا کرد که ای کاش اصلا دیواری نبود که راننده بهش بخوره و تصادف کنه؛ ولی عزیز جون بهش گفت: هرکس مسئول اعمال خودشه و راننده ها باید با دقت و با رعایت قوانین از ایجاد تصادف جلوگیری کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]
سلام کردن خیلی خوبه

توی یه روز زیبای خدا، ریحانه خانم قصه ما کلاس نقاشی داشت. قرار بود تابلویی که حدود دو ماه روش کار کرده بود رو با کمک استادش تموم کنه. ریحانه برای رفتن به کلاس نقاشی، خیلی ذوق و عجله داشت. اون از پدرش خواست که زودتر حاضر بشن و برن کلاس….این داستان با زبانی ساده […]
خداوندا علم مرا زیاد کن.

خانواده عموی هدی توی جزیره زیبای قشم زندگی می کنن. هدی جون همراه خونواده و پدربزرگ و مادربزگش، اومدن به این جزیره. بعد از ظهر یه روز قشنگ، همگی نشسته یودن توی ساحل زیبای دریا، که عمو جون با چند تا بستنی یخی خوشمزه اومد طرفشون….کودکان با شنیدن این داستان می آموزن که سرچشمه هر […]
نذری بی بی خاتون

حیاط خونه بی بی خاتون خیلی شلوغ پلوغه! چون قراره توی خونه بی بی خاتون نذری بپزن. همه همسایه ها هم جمع شدن تا توی نذر بی بی خاتون شریک باشن و در انجام کار خیر سهیم بشن. عزیز جون هم برای هدی کوچولو داستان نذری پختن بی بی خاتون رو تعریف می کنهکودکان با […]
شهر بازی

هدی و عزیز جون با هم به شهربازی رفتن و هدی خیلی دوست داره که سوار قطار شه. اما متوجه میشه که کمی عقب تر از اونا یه دختر بچه توی صف طولانی قطار ایساده که داره گربه می کنه و دوست داره زودتر سوار شه. هدی هم تصمیم می گیره جاش رو بده به […]
