کتابخونه محله با صفا

هدی و عزیز جون توی کتابخونه محلهشون هستن. کتابخونه رو دارن رنگ می زن. عزیز جون درباره اینکه این کتابخونه قبلا یه بقالی بوده و صاحبش اینجا رو وقف کتابخونه کرده برای هدی توضیح می ده. توی این کتابخونه یه عالمه کتاب کهنه و نو وجود داره…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]
هدی خانم تمیز

امروز هدی خانم قراره با عزیز جون به دندون پزشکی بره. ولی قبل از رفتن، کلی ورزش کرده و لازمه که حتما لباساشو عوض کنه. عزیز جون دلیل این کارش رو می پرسه و هدی هم می گه: «دلم می خواد وقتی سوار مترو می شیم، کسی از بوی لباس من ناراحت نشه.»کودکان با شنیدن […]
احسان کوهنورد

آقا احسان قصه ما که هم سن و سال شماست، مثل خودتون عاشق تفریح و بازی و هیجانه. اونقدر زیاد که وقتی فهمید قراره فردا برن کوهنوردی، تا نصف شب از ذوق خوابش نبرد. مدام از خواب بیدار می شد و به ساعت نگاه می کرد و می گفت…کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]
هدی، قانونمند می شه

یه روز هدی و عزیز جون برای انجام یه کار بانکی سوار ماشین شدن تا برن بانک. توی مسیر آقای راننده هر چند وقت یه بار سرعتش رو کم و زیاد می کرد. هدی دلش می خواست تندتر برسن و از اینکه آقای راننده یواش می رفت خوشحال نبود. هدی به عزیز جون گفت…این داستان […]
انتخاب مسیر زندگی

عزیز جون و هدی مشغول صحبت کردن با هم هستن. اونا دارن درباره مراسم پخت آش نذری مامان بزرگ هدی حرف می زنن. هدی همیشه دوست داشت که این آش نذری رو توی ظرف قدیمی مامان بزرگش بخوره؛ اما تا خواست اون ظرف رو به عزیز جون نشون بده، از دستش افتاد و…این داستان با […]
گندمهای طلایی

عزیز جون همراه هدی و پدر و مادرش به یه گندم زار رفتن. عزیز جون به هدی می گه که خوشه های زرد گندم قبل از اینکه کامل رشد کنن، به رنگ سبز بودن و کم کم رنگشون عوض شده و طلایی شدن. عزیز جون توضیح می ده که به دونه گندم، دونه بابرکت می […]
سفر دریایی هدی

هدی قصد داره با خونواده اش به یه سفر دریایی بره. عزیز جون از اینکه هیچ وسیله ای همراهشون نبود تعجب کرد. از هدی پرسید: «نیاز نبوده هیچ چیزی با خودتون ببرین؟» هدی گفت: «دو روز قبل چمدونا و وسایلشون رو زودتر با یه کشتی باربری فرستادن.»کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]
یعنی کی اومده خونمون؟

اون روز وقتی احسان از مدرسه اومد خونه، سه جفت کفش غریبه جلوی خونشون بود. احسان با خودش گفت: «قرار نبود امروز مهمون داشته باشیم، یعنی کی اومده خونمون!» وقتی مامان در خونه رو باز کرد، قبل از اینکه احسان بپرسه کی اومده، صدای عمو جون و پسر…این داستان به کودکان یاد می ده زمانی […]
یاد خدا، آرامش دهنده دل ها

قصه این بار، توی یه روز زیبای بهاری اتفاق می افته که ریحانه و خونواده اش برای مسافرت رفتن شمال. ناهارشون رو توی جنگل خوردن. بابای ریحانه درباره یه چشمه آب معدنی صحبت کرد که همون نزدیکیا بود. ریحانه هم تصمیم گرفت با چند تا بطری آبی که توی…کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]
اصحاب فیل

امروز هدی یه جایزه خیلی خوب گرفته. اون یه قرآن هوشمند جایزه گرفته. هدی جایزه ای که گرفته رو به عزیز جون نشون می ده و بهشون یاد می ده که چه طوری باید با اون کار کنن. سوره ای که هدی انتخاب کرد تا گوش کنن، سوره فیل بود. عزیز جون داستان این…داستان «اصحاب […]
