اسباب بازی خراب

امروز عزیز جون و هدی می خواستن برن مهمونی. اونا توی ماشین مشغول صحبت کردن بودن که متأسفانه ماشینشون پنچر شد؛ به همین دلیل مجبور شدن که از تاکسی پیاده بشن تا آقای راننده پنچرگیری کنه. این ماجرا عزیز جون رو یاد یه آیه از قرآن انداخت که…این داستان به کودکان یاد می ده که […]

این درختو کی اینجا کاشته؟

امروز قراره که عزیز جون و هدی، دو تایی با هم برن کنار بزرگ ترین درخت قدیمی محله با صفا. درختی که پر از شاخه های بلند و برگای سرسبزه. عزیز جون و هدی کلی از فایده های درختا به هم گفتن، اما هیچ کدومشون نمی دنستن که چه کسی این درخت رو برای…کودکان با […]

غذای خوشمزه

امروز عزیز جون و هدی مشغول تماشای تلویزیون هستن که بوی غذای عزیز جون از توی آشپزخونه دراومد؛ عزیز جون می گه این غذا خیلی هم خوشمزه نشده، چون از روی دستورالعمل خوبی درستش نکردم. ای کاش! دستور پختش رو از دوستم که خیلی وارد بود، می پرسیدم….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

سفره ماهی

یه روزی از روزای خوب خدا، هدی کوچولو همراه عزیز جونش به ساحل دریای خلیج فارس سفر کردن. موقعی که می خواستن کنار ساحل قدم بزنن، عزیز جون از هدی خواست که خیلی مراقب پاها و اطرافشون باشن؛ برای اینکه ساحل خلیج فارس، پُر بود از یه عالمه…کودکان با شنیدن این برنامه و همراه شدن […]

خلبان

ریحانه خانم، دختر قصه ما همراه دایی جونش توی حیاط کنار هم نشسته بودن و صحبت می کردن. دایی ریحانه، خلبان بود. ریحانه از داییش سوال کرد که چرا خلبان شده؟ دایی هم در جواب ریحانه گفت که دلیل انتخاب این شغل، مامان بزرگه. ریحانه خیلی تعجب کرد….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

مثل بچه ها

هدی و عزیز جون در حال تماشای فیلم بچگی هدی کوچولو هستن که همسایه براشون آش نذری میاره و آش نذری همسایه بالایی رو هم میده به عزیزجون، چون اون ها خونه نبودن. و از عزیز جون میخواد که وقتی همسایه طبقه بالا برگشت خونه، آش نذریشون رو بهشون بده.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

دوچرخه جدید هدی

هدی خانم یه دوچرخه جدید خریده و با اون دوچرخه با عزیز جون اومده گردش. اون ها یه قطار باری کوچیک می بینن و هدی از عزیز جون می پرسه که چرا قطار روی دو تا ریل راه میره؟ عزیز جون هم براش توضیح میده.کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که اگر مال […]

فایده باد چیه؟

عزیز جون و هدی خانم به طبیعت رفته بودن و اونجا چادر زدن … اما ناگهان هوا طوفانی شد .. عزیز جون از هدی خواست تا کمکش کنه و با هم چادر رو جمع کنن. اما هدی دلش می خواست همچنان توی طبیعت بمونه و خیلی از دست باد شاکی بود ….کودکان با شنیدن این […]

مسابقه رالی

هدی کوچولو خیلی حوصله اش سر رفته به خاطر همین هم عزیز جون بهش میگه تلویزیون رو روشن کنه تا یکم سرگرم بشه. توی یکی از شبکه های تلویزیون مسابقه رالی پخش می شد و برای هدی خیلی جالب بود. اون از عزیز جون درباره مسابقه رالی پرسید …..کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه …. اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و ورم داره …. هدی برای عزیز جون تعریف می کنه که توی مدرسه و توی زنگ تفریح چه اتفاقی افتاده و چرا پیشونیش کبوده ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]