سفره ماهی

یه روزی از روزای خوب خدا، هدی کوچولو همراه عزیز جونش به ساحل دریای خلیج فارس سفر کردن. موقعی که می خواستن کنار ساحل قدم بزنن، عزیز جون از هدی خواست که خیلی مراقب پاها و اطرافشون باشن؛ برای اینکه ساحل خلیج فارس، پُر بود از یه عالمه…کودکان با شنیدن این برنامه و همراه شدن […]

خلبان

ریحانه خانم، دختر قصه ما همراه دایی جونش توی حیاط کنار هم نشسته بودن و صحبت می کردن. دایی ریحانه، خلبان بود. ریحانه از داییش سوال کرد که چرا خلبان شده؟ دایی هم در جواب ریحانه گفت که دلیل انتخاب این شغل، مامان بزرگه. ریحانه خیلی تعجب کرد….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

راننده حواستو جمع کن!

توی خیابون تصادف شده بود و ترافیک خیلی سنگین بود. هدی دعا کرد که ای کاش اصلا دیواری نبود که راننده بهش بخوره و تصادف کنه؛ ولی عزیز جون بهش گفت: هرکس مسئول اعمال خودشه و راننده ها باید با دقت و با رعایت قوانین از ایجاد تصادف جلوگیری کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

سلام کردن خیلی خوبه

توی یه روز زیبای خدا، ریحانه خانم قصه ما کلاس نقاشی داشت. قرار بود تابلویی که حدود دو ماه روش کار کرده بود رو با کمک استادش تموم کنه. ریحانه برای رفتن به کلاس نقاشی، خیلی ذوق و عجله داشت. اون از پدرش خواست که زودتر حاضر بشن و برن کلاس….این داستان با زبانی ساده […]