زیبایی های اصفهان

هدی و عزیز جون به اصفهان سفر کردن و توی میدون «نقش جهان» مشغول درشکه سواری هستن که چشمشون به «مسجد امام» می افته و می رن تا این مکان رو از نزدیک ببینن. عزیز جون یه کاشی از کف مسجد رو به هدی نشون می دن و از اون می خوان که روی کاشی […]
مغازه کیف فروشی

امروز ساعت ۳ بعد از ظهر عزیز جون و هدی، باید برای عیادت، خونه خاله جون باشن. اونا قراره که سر راهشون کیف هدی رو هم از مغازه کیف فروشی بگیرن، ولی متأسفانه وقتی می رسن، می بینن که ساعت کاری مغازه تموم شده و نمی تونن کیف رو تحویل بگیرن….این داستان با زبانی ساده […]
سلام کردن خیلی خوبه

توی یه روز زیبای خدا، ریحانه خانم قصه ما کلاس نقاشی داشت. قرار بود تابلویی که حدود دو ماه روش کار کرده بود رو با کمک استادش تموم کنه. ریحانه برای رفتن به کلاس نقاشی، خیلی ذوق و عجله داشت. اون از پدرش خواست که زودتر حاضر بشن و برن کلاس….این داستان با زبانی ساده […]
