نذری بی بی خاتون

حیاط خونه بی بی خاتون خیلی شلوغ پلوغه! چون قراره توی خونه بی بی خاتون نذری بپزن. همه همسایه ها هم جمع شدن تا توی نذر بی بی خاتون شریک باشن و در انجام کار خیر سهیم بشن. عزیز جون هم برای هدی کوچولو داستان نذری پختن بی بی خاتون رو تعریف می کنهکودکان با […]

مطب دکتر

هدی مریض شده و با عزیز جون رفتن به درمانگاه. عزیز جون از خانم منشی نوبت می گیرن، ولی مطب خیلی شلوغه و باید منتظر باشن. در همین موقع یه خانم مُسِن وارد مطب می شن و حال خوشی ندارن. هدی به این فکر می افته که نوبتش رو بده به اون خانم مسنی که…کودکان […]

کلاس نقاشی

امروز وقتی که هدی رفته بود کلاس نقاشی، متوجه شد که دوستش با برادر کوچیکترش اومده. اون پسر کوچولو از روی کنجکاوی با یه قلمو که به رنگ سیاه آغشته شده بود، می خواست روی همه نقاشی هایی که به دیوار چسبیده بودن، نقاشی بکشه، اما خواهرش اجازه…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

اسباب بازی خراب

امروز عزیز جون و هدی می خواستن برن مهمونی. اونا توی ماشین مشغول صحبت کردن بودن که متأسفانه ماشینشون پنچر شد؛ به همین دلیل مجبور شدن که از تاکسی پیاده بشن تا آقای راننده پنچرگیری کنه. این ماجرا عزیز جون رو یاد یه آیه از قرآن انداخت که…این داستان به کودکان یاد می ده که […]

نذری بی بی خاتون

نذری بی بی خاتون

حیاط خونه بی بی خاتون خیلی شلوغ پلوغه! چون قراره توی خونه بی بی خاتون نذری بپزن. همه همسایه ها هم جمع شدن تا توی نذر بی بی خاتون شریک باشن و در انجام کار خیر سهیم بشن. عزیز جون هم برای هدی کوچولو داستان نذری پختن بی بی خاتون رو تعریف می کنهکودکان با […]