چرا شعر حفظ نمیشم؟

عزیز جون رفتن دنبال هدی دَمِ مدرسه اش. آخه مامانِ هدی کمی مریض شدن و عزیز جون تا چند روز این کار رو انجام می دن. هدی از اینکه یه شعر رو یاد نمی گیره، خیلی ناراحته و فکر می کنه که دچار فراموشی شده. عزیز جون برای هدی توضیح می دن که دعای…کودکان با […]
چرا بابا خاک ها رو بیل میزنه

ریحانه و بابا توی حیاط خونشون مشغول زیر و رو کردن خاک باغچه بودن. ریحانه براش سوال بود که چرا پدرش هر سال قبل از اومدن بهار، خاک باغچه رو زیر و رو می کنه؟ بابا هم برای ریحانه توضیح دادن که دلیل این کار، نرم کردن خاک باغچه است تا دونه ها…کودکان با شنیدن […]
دستهای رنگی

توی یه روز زیبا و قشنگ، هدی کوچولو و عزیز جون توی پارک جلوی خونه هدی کوچولو، داشتن با هم «منچ» بازی می کردن. هدی برای عزیز جون تعریف کرد که قبل از اومدن به پارک، یه کار اشتباه توی خونه انجام داده و مامانش رو خیلی ناراحت کرده. عزیز جون هم…کودکان با شنیدن این […]
خداوندا علم مرا زیاد کن.

خانواده عموی هدی توی جزیره زیبای قشم زندگی می کنن. هدی جون همراه خونواده و پدربزرگ و مادربزگش، اومدن به این جزیره. بعد از ظهر یه روز قشنگ، همگی نشسته یودن توی ساحل زیبای دریا، که عمو جون با چند تا بستنی یخی خوشمزه اومد طرفشون….کودکان با شنیدن این داستان می آموزن که سرچشمه هر […]
