ماجرای کیک و شیر

«عزیزجون» برای «هدی» کیک و شیر آوردن، ولی هدی نه کیک و شیرش رو خورده و نه هنوز تکالیفش رو انجام داده. هدی دلیل این بیحوصلهگیاش رو رفتار زشت دوستاش توی مدرسه میدونه؛ آخه اونا امروز هدی رو کلی مسخره کردن و بهش خندیدن… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان میگه که […]
پیراهن چهارخونه ی سرمه ای

«مامانبزرگ» یه پارچهی چهارخونهی سرمهای خریده بود تا مامانِ «احسان» براش یه پیرهن بدوزه. مامان هم شروع به دوختن پیرهن کرد. وقتی احسان از مدرسه برگشت دید که تقریباً پیرهنش کامل شده و فقط مقدار کمی از دوختش مونده؛ اما سوزن چرخ خیاطی… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که […]
باران هم حرف می زند

«عزیزجون» به خونهی «هدی» رفته و دارن با هم بازی میکنن. هدی از عزیزجون میخواد تا چشمهاش رو ببنده و به صداهایی که میشنوه، توجه کنه و بگه که صدای چه چیزیه… .این داستان با زبانی ساده و روان کودکان رو با مفهوم «ستایش پروردگار» آشنا میکنه. در این قسمت از برنامهی «یک آیه، یک […]
