شب زود بخواب

«هدی» همراه «عزیزجون» به پارک رفته و مشغول بازی کردنه. عزیزجون به هدی یادآوری میکنن که دیگه وقت رفتنه و هوا داره کمکم تاریک میشه، ولی هدی دوست داره کمی بیشتر در پارک بمونه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که خدای مهربون شب رو آفریده تا ما بتونیم بعد […]
محله ی با صفا

بهار محلهی «باصفا» خیلی زیباست. اهالی محلهی باصفا هم مثل گلِ همیشه بهارن. «عزیزجون» قراره با خانوادهی «هدی» برن به باغ «پدربزرگ هدی» که همون نزدیکیهاست. بارون بهاری درحال باریدنه و هدی دلش میخواد هرچه زودتر بارون بند بیاد تا… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که در بهار، طبیعتِ […]
بستنی خوشمزه

«هدی» مشغول خوردن بستنیه که «عزیزجون» بهش یادآوری میکنن که هنوز سرماخوردگیاش کاملا خوب نشده و نباید قولش رو برای خوردن بستنی تا زمان خوب شدنش از یاد میبُرد….این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که همیشه به یاد خدا باشن و در تمام مراحل زندگیشون خدا رو فراموش نکنن و […]
قناری های خوش صدا

«هدی» و «عزیزجون» یه سر به فروشگاه «قناریفروشی» زدن تا از نزدیک اونها رو ببینن. اونا از دیدن اونهمه قناری خوشرنگ و خوشصدا به ذوق اومده بودن. هدی خیلی دلش میخواست بدونه که قناریها هم با هم حرف میزنن یا نه.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که تفاوت رنگ و […]
چرا به گلها آب ندادید؟

«هدی» توی حیاطه و «عزیزجون» ازش میپرسن که چرا توی این سرما اومده اینجا. هدی از اینکه گلها و درختهای توی باغچه همگی خشک شدن، ناراحته. اون فکر میکنه خشک شدن درختهای باغچه تقصیر عزیزجونه، چون عزیزجون بهشون آب نداده؛ برای همین … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که […]
قناری غمگین

هدی و عزیزجون با همدیگه رفتن به یه مغازهی پرنده فروشی. عزیزجون از اینکه اونهمه قناری اونجا اسیرن، خیلی ناراحته. برای هدی جای تعجب بود که چطور میشه این همه قناری با رنگهای مختلف وجود داشته باشه…. .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که تفاوت رنگ و نژاد و زبان […]
