ابری شبیه کلاغ

عزیزجون توی محلهی «باصفا»، هدی رو میبینن. هدی لباس گرم پوشیده و اومده تا آسمون ابری رو تماشا کنه. عزیزجون و هدی با نگاه کردن به ابرها، اونا رو شبیه چیزای مختلف میبینن، مثلاً یکیشون لاکپشت و اون یکی شبیه کلاغه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که ابرها وزن […]
کتاب فروشی

هدی و عزیزجون با همدیگه به یه فروشگاه کتاب رفتن تا کتاب بخرن. هدی یه کتاب خوب انتخاب میکنه. عزیزجون از هدی میخواد که زودتر برگردن خونه؛ برای اینکه قرار بود هدی بره خونهی عمو محسن، ولی هدی اصلاً دوست نداره بره اونجا… .این داستان با زبانی ساده و روان کودکان را با مفهوم «صِلهی […]
کنار دریا

«هدی» و «عزیز جون» با همدیگه اومدن دریا. اونا کنار ساحل نشستن. هدی مشغول شنبازیه که عزیز جون شروع میکنن به سرفه کردن. عزیز جون شربت مخصوص سرفهاش رو میخورن و خدا رو شکر میکنن که برای درمان هر دردی، دوایی هست.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده همون طور که […]
