گردش در باغ وحش

«هدی» و «عزیز جون» با هم‌دیگه اومدن «باغ وحش»، و دارن بادقت به حیوونایی که اونجا هستن، نگاه می‌کنن. هدی از این‌که این همه حیوون او‌ن‌جا توی قفس هستن، خیلی ناراحته و دلش می‌خواد وقتی بزرگ می‌شه، باغ وحشی درست کنه که هیچ حیوونی رنجِ بودن…این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد […]

کمک به سیل زدگان

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه می‌خوان برن فرودگاه تا دایی عزیزجون رو از فرودگاه به خونه بیارن؛ اما قبل از رفتن به فرودگاه، اول سَری به خونه‌ی خانم «منصوری» می‌زنن، تا عزیزجون کمک مالی که برای یکی از مناطق سیل‌زده‌ی کشورمون درنظر گرفتن… .طرفِ حساب افراد نیکوکار با نیت خالص برای پروردگار، در بهشت جاودان، […]