چتر قرمز

«هدی» و «عزیز جون» با هم‌دیگه رفتن خرید تا برای جشن تولد «سارا» دخترخاله‌ی هدی، هدیه بخرن. هدی قصد داره برای سارا یه چتر قرمز بخره؛ آخه هدی می‌دونه دخترخاله‌اش خیلی دوست داره چتر قرمز داشته باشه، ولی نمی‌دونه از کجا باید چتر بخره.کودکان با شنیدن این داستان با مفهوم «کبر» و «غرور» آشنا می‌شن. […]

کفش نو

«هدی» و «عزیز جون» برای تماشای فیلم با هم‌دیگه به سینما رفتن. هدی قبل از اومدن به سینما، یه کفش نو خریده بود؛ هدی با اینکه کفش‌های جدیدش رو پوشیده بود ولی نمی‌تونست از فکر کفش‌های قدیمی‌اش بیرون بیاد و مدام درباره‌ی اونا حرف می‌زد و … .این داستان با زبانی ساده و روان به […]

خدا کند باران ببارد

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه به یه باغ پر از گردو رفتن و بادقت به اطرافشون نگاه می‌کردن. دیدنِ اون همه درخت گردو برای هدی جالب بود و مدام از عزیزجون درباره‌ی گردو و خاصیت‌های اون می‌پرسید… .کودکان با شنیدن این داستان به اهمیت بارش باران در کارهای کشاورزی و باغبانی پِی‌ می‌برن. در این […]