می خواد زلزله بیاد!

هدی و عزیز جون با هم رفتن پارک. بر خلاف روزای دیگه، پارک خیلی شروع بود. هدی به عزیز جون گفت که از صحبتای چند نفر متوجه شده که امشب قراره زلزله بیاد، به همین دلیل مردم اومدن اینجا. عزیز جون از شنیدن این خبر تعجب کرد و گفت: «پس چرا ما از…»کودکان با شنیدن […]

خلبان

ریحانه خانم، دختر قصه ما همراه دایی جونش توی حیاط کنار هم نشسته بودن و صحبت می کردن. دایی ریحانه، خلبان بود. ریحانه از داییش سوال کرد که چرا خلبان شده؟ دایی هم در جواب ریحانه گفت که دلیل انتخاب این شغل، مامان بزرگه. ریحانه خیلی تعجب کرد….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]