زعفرون خیلی گرون

«هدی» و «عزیزجون» توی خونه هستن و دارن با هم صحبت می‌کنن که عزیزجون می‌بینن هدی یه مقدار از زعفرون رو روی میز ریخته. عزیزجون براش توضیح می‌ده که زعفرون گیاه باارزشیه و باید درست ازش استفاده کرد… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که ادب رو در هر شرایطی رعایت کنن، چراکه رعایت […]

چادر نماز

«هدی» و «عزیزجون» با هم رفتن مسجد تا نماز بخونن. هدی چادر نمازش رو خیلی دوست داره و دلش می‌خواد باهاش یه‌عالمهنماز بخونه. برای هدی سؤال پیش اومده که چرا هر نمازی، قانون و قاعده‌ی خودش رو داره… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که از دستورات خدا و پیامبر خدا، جلو نزنن و […]

یه عالمه مورچه!

«هدی» همراه مامان و باباش رفته بودن به یه جنگل خیلی قشنگ که پُر بود از برگای رنگارنگ. هدی جلوتر از اونا حرکت می‌کرد که چشمش به یه عالمه مورچه افتاد و فریاد زد و از پدر و مادرش خواست تا اونا رو لگد نکنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند قادر به […]