راننده حواستو جمع کن!

توی خیابون تصادف شده بود و ترافیک خیلی سنگین بود. هدی دعا کرد که ای کاش اصلا دیواری نبود که راننده بهش بخوره و تصادف کنه؛ ولی عزیز جون بهش گفت: هرکس مسئول اعمال خودشه و راننده ها باید با دقت و با رعایت قوانین از ایجاد تصادف جلوگیری کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]
مسابقه رالی

هدی کوچولو خیلی حوصله اش سر رفته به خاطر همین هم عزیز جون بهش میگه تلویزیون رو روشن کنه تا یکم سرگرم بشه. توی یکی از شبکه های تلویزیون مسابقه رالی پخش می شد و برای هدی خیلی جالب بود. اون از عزیز جون درباره مسابقه رالی پرسید …..کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]
هدیه کار خوب

هدی جون دیروز پیش بی بی خانم بوده و بهش کمک کرده تا خونه دخترش رو حسابی تمیز کنه. آخه بی بی خانم تنها بوده و نمی تونسته همه این کارها رو به تنهایی انجام بده. دختر بی بی خانم هم برای تشکر از هدی، براش یه عروسک قشنگ هدیه آورده به اسم ماهک….کودکان با […]
مسجد خونه خداست

عزیز جون پا درد داره ! به خاطر همین هم هدی جون اومده تا توی کارهای خونه به عزیز جون کمک کنه … عزیز جون هم بهش میگه مسجد هم که خونه خداست، باید مثل خونه های خودمون تمیز و پاک نگه داشته بشه … اینجوری خدا از ما راضی تره ….کودکان با شنیدن این […]
آسیب زدن ممنوع!

هدی کوچولو سرما خورده و گلو درد و سرفه و عطسه داره … عزیز جون هم تصمیم گرفته براش سوپ درست کنه و با هم رفتن تا از فروشگاه مواد غذایی مورد نیازشون رو بخرن ! اما هدی توی فروشگاه اصرار داره که عزیز جون براش بستنی بخره ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]
در همه حال شکر خدای مهربون

هدی جون و عزیز جون رفتن به بیمارستان؛ برای ملاقات دوست قدیمی عزیز جون ، خانم بهاری. اما هدی تعجب کرده که چرا خانم بهاری با وجود حال بدی که داره و توی مریضی و ناخوشی هم لبخند به لبشه و خدا رو شکر می کنه ؟!کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]
زیارت کربلا

مامانبزرگ و بابابزرگ «هدی» بعد از سالها انتظار برای زیارت امام حسین، علیهالسلام، به «کربلا» رفته بودن. قرار بود برای امشب که از سفر برمیگردن، همهی بچههاشون توی خونهی اونها دورهم جمع باشن… .کودکان با شنیدن این داستان یاد میگیرن که هیچگاه نباید اجر و پاداش کار خوبی مثل «صدقه دادن» به نیازمندان رو با […]
دروغ گفتن کار ترسوهاست

«هدی» و «عزیزجون» مشغول گفتوگو بودن که هدی با شوت کردن توپ توی حیاط، باعث شکستهشدن یکی از گلدونهای مامانش شد. هدی از این اتفاق خیلی ناراحت شد و برای اینکه مامانش متوجه نشه که چه کسی این کار رو انجام داده… .کودکان با شنیدن این داستان یاد میگیرن که همیشه باید «راستگو» باشن و […]
بی بی مریم با صفا

هدی و عزیز جون می خوانم برن خونه «بی بی مریم» که یکی از اهالی قدیمی محله باصفاست. اونا توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشستن تا اتوبوس برسه. هدی به عزیز جون توضیح می ده که بی بی مریم چقدر مهربون و خوش برخورده و همه دوستش دارن و دلشون می خواد…کودکان با شنیدن این داستان […]
هر کی زودتر کار خیر انجام بده، برنده است

یه کمی از ظهر گذشته بود و زنگ مدرسه ریحانه سر همون ساعت همیشگی خورد. اون روز ریحانه خوشحال تر از همیشه بود، آخه قرار بود بابابزرگ بیاین دنبال ریحانه و با هم برن خونشون. بابابزرگ زیر درخت ناروَن بیرون مدرسه، منتظر ریحانه ایستاده بودن که…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که در […]
