کتابخانه‌ ی فامیلی

«هدی» و «عزیزجون» مشغول صحبت کردن باهم‌دیگه‌ هستن. اونا درباره‌ی اینکه نباید زباله‌ها رو توی خیابونون بریزن باهم حرف می‌زنن. عزیزجون می‌گن برای اینکه کاری فرهنگ‌سازی بشه، باید اول از خودمون شروع کنیم… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که خداوند در قرآن کریم به ما سفارش کرده‌اند برای تاثیرگذاری […]

سفر به خلیج فارس

«هدی» و «عزیز جون» با‌هم‌دیگه اومدن سفر و توی خلیج فارس برای دیدن دلفین‌های نزدیک جزیره‌ی «قشم» سوار قایق شدن. اونا منتظرن تا دلفین‌ها رو ببینن؛ در همون موقع از یه قایق نزدیکشون غواصی درون آب پرید و … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که در روز قیامت، تنها […]

رفتن به بیمارستان

هدی و پدر و مادرش، برای عیادت عموش که قلبش رو عمل کرده، به بیمارستان رفته بودند. هدی براش سؤال پیش اومده که چرا با این‌که پزشک‌ها کارشون رو انجام دادن، باید برای عموش دعا کنه؟این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که در هنگام بیماری، برای بهبودی علاوه بر دعا […]