من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه …. اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و ورم داره …. هدی برای عزیز جون تعریف می کنه که توی مدرسه و توی زنگ تفریح چه اتفاقی افتاده و چرا پیشونیش کبوده ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

اسراف ممنوع

هدی کوچولو و عزیز جون برای پیدا کردن نخ گلدوزی رفتن بیرون از خونه. اما هوا خیلی گرمه و تشنه شون شده. عزیز جون به خدی خانم پیشنهاد میده که برن و از مغازه آب بخرن اما هدی اصلا دلش نمی خواد آب بخوره! چون فکر میکنه آب هدر میره !کودکان با شنیدن این داستان […]

مسابقه قرآن

قراره که امروز هدی خانم توی پارک محله باصفا، در مسابقه قرآن شرکت کنه. توی این مسابقه از همگی پذیرایی می کنن. هدی از بین اون همه خوراکی، شیر رو انتخاب کرده. عزیز جون ازش می پرسن که چرا فقط همین یه دونه خوراکی رو برداشته و از اونای دیگه…این داستان با زبانی ساده و […]

گلدوزی قشنگ

عزیز جون و هدی رفتن تا برای گلدوزی زیر استکانی عزیز جون نخ بخرن. هوا خیلی گرمه و عزیز جون به هدی می گن که برن و یه بطری آب بگیرن تا تشنگی شون برطرف بشه. اما هدی با وجود اینکه خیلی تشنه هست، نمی خواد آب بخوره. آخه هدی فکر می کنه با این…این […]

در خوردن و آشامیدن اسراف نکنیم!

آخر هفته بود و خانواده احسان تصمیم گرفته بودن ناهارشون رو توی طبیعت زیبای یه روستا بخورن. همه چیز خوب و عالی بود و داشت به همه خوش می گذشت، مخصوصا به احسان؛ تا اینکه یکی از خانمای مهربون روستایی، با یه ظرف شیر محلی اومد به سمت خانواده…این داستان با زبانی ساده و روان […]

چقدر خوبه که آدم نیکی کنه!

هدی و عزیز جون در یه روز سرد پاییزی توی خیابون هستن و دارن می رن به سمت خونه، که ناگهان بارون شروع می کنه به باریدن. اونا برای اینکه خیس نشن، به سمت یه ایستگاه اتوبوس در همون نزدیکیا می رن. یکی از مسافرای نشسته توی ایستگاه، وقتی می بینن…این داستان با زبانی ساده […]

من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه …. اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و ورم داره …. هدی برای عزیز جون تعریف می کنه که توی مدرسه و توی زنگ تفریح چه اتفاقی افتاده و چرا پیشونیش کبوده ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]