درختای سیب باغ بابابزرگ

توی یکی از روزای پایانی فصل زیبای تابستون، که درختای سیب باغ بابابزرگ ریحانه خانم، پر از سیبای سرخ و شیرین می شد، مامان بزرگ ریحانه یه غذای ساده توی باغشون می پخت و همه خانواده رو دور هم جمع می کرد تا هم توی چیدن سیب ها کمک کنن و هم…کودکان با شنیدن داستان […]

یه کاسه سوپ خوشمزه

مامانِ هدی مریض شدن و مشغول استراحتن. هدی هم داره ظرف می شوره که صدای زنگ خونه به صدا درمی یاد. عزیز جون با یه ظرف، سوپ تازه اومدن تا به هدی و مامانش کمک کنن. بعد از اینکه عزیز جون و هدی کاراشون تموم شد، با همدیگه یه برنامه مستند درباره…کودکان با شنیدن این […]

آخ آخ دلم درد می کنه

خونه تازه آروم شده بود. آخه خواهر کوچولوی احسان، از دیشب دل درد داشت و مدام گریه می کرد. مامان و بابا تمام شب رو بیدار بودن. نوبتی بچه رو راه می بردن تا آروم بشه. احسان وقتی صبح از خواب بیدار شد، به این موضوع پی برد که چشمای مامان و بابا…کودکان با شنیدن […]

صدای کوهستان

عزیز جون و هدی امروز با همدیگه رفتن کوهنوردی. هدی از اینکه صداش توی کوه می پیچه و به خودش برمی گرده، خیلی ذوق کرده. عزیز جون به هدی می گن که نتیجه کارهای آدما هم مثل بازگشت همین صدا، به خودشون برمی گرده؛ پس خوش به حال آدمایی که کار خوب…کودکان با شنیدن این […]

جوجه کوچولو از لونه اش افتاده بیرون

یه جوجه کبوتر از لونه اش بیرون افتاده که هدی اونو برمی داره و می ذاره توی لونش. عزیز جون هم این کار هدی رو تحسین می کنن. عزیز جون با خودشون یه کتاب درباره پنگوئن ها آوردن که می خوان اونو برای هدی بخونن. توی این کتاب نکته های جالبی درباره…این داستان با زبانی […]

مهمان سرزده

هدی و عزیز جون امروز دارن می رن تا یه نمایش عروسکی تماشا کنن ولی توی راه، مامان هدی با عزیز جون تماس می گیرن که به نمایش نَرَن. آخه می خواست برای مامان بزرگ هدی مهمون سرزده بیاد و باید می رفتن و به ایشون کمک می کردن. هدی از اینکه به…کودکان با شنیدن […]