به خدا توکل کن

«هدی» قراره که با مادرش بِره دکتر؛ چون مادرِ هدی بیمار شده. «عزیزجون» توی محلهی باصفا هدی رو میبینه و ازش میپرسه که چرا آدمها برای درمان بیماریشون، به پزشک مراجعه میکنن؟کودکان با شنیدن این داستان یاد میگیرن که برای انجام هر کاری به خدا «توکل» کنن و در کنار توکل به خداوند متعال، برای […]
جعبهی مدادرنگی

«هدی» و «عزیزجون» دارن میرن تا یه جعبهی مدادرنگی بخرن، اما برای عزیزجون سؤال پیش اومده که چرا باید این همه مسیر رو تا نزدیکی خونهی دوست هدی بِرن و از اونجا مدادرنگی بخرن. آخه نزدیک خونهشون هم نوشتافزارفروشی هست… .کودکان با شنیدن این داستان یاد میگیرن که «بداخلاقی» باعث از دستدادن اطرافیان و دوستانشون […]
مسابقه فوتبال

هدی و عزیزجون توی محلهی باصفا مشغول تماشای فوتبالِ بچهها بودن که عزیزجون به یاد یه خاطرهی جالب از دوران بچگیش افتاد. عزیزجون هم مثل همین بچههای محله، عاشق بازی فوتبال بود و با برادر بزرگترش فوتبال بازی میکرد… .این داستان، با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «انفاق و نیکوکاری» آشنا میکنه. […]
