هدیه تولد

«عزیزجون» و «هدی» قراره با هم برَن تا برای «مادربزرگ هدی» هدیه‌‌ی تولد بگیرن. هوا بارونیه و اونها دارن تصمیم می‌‌‌گیرن که چه هدیه‌‎‌ای بخرن. هرکس پیشنهادش رو می‌‌‌گه تا با هم‌‌‌فکری یه هدیه‌‌ی‎‎ مناسب انتخاب کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌گیرن که «مشورت کردن» با افراد خوب و خردمند، به اونها در انتخاب […]

آرام باش و عصبانی نشو!

مامان در آشپزخونه مشغول آشپزی بود. «احسان» که خیلی گرسنه بود، اومد توی آشپزخونه و پرسید: «مامان جون! شام کِی حاضر می‌شه؟» مامان جواب داد: «عزیزم، هنوز خیلی مونده تا شام…».این داستان با زبانی ساده و روان کودکان رو با مفهوم «کَظمِ غَیظ» یا همون «فروبردن خشم» آشنا می‌کنه. در این قسمت از برنامه‌‌ی «یک […]

مترو سواری

هدی و عزیزجون سوار مترو شدن و روی صندلی نشستن. هدی وقتی که دید یه خانم با بچه‌‌ی کوچیک ایستاده، ناراحت شد و جاش رو داد به اونها تا بشینن. عزیزجون از این کار خوب هدی خیلی خوشحال شد و اون رو تشویق کرد… .این داستان، با زبانی ساده و روان، کودکان رو با ویژگی‌‌های […]

بلدی خشمت را مهار کنی؟

هدی مشغول نشون‌‌‌دادن باغچه‌‌ی کوچیکش به عزیزجونه. او توی این باغچه سبزی کاشته و هروقت که موقعش می‌‌شه، سبزی می‌‌‌چینه. هدی موقع چیدن سبزی، علف‌‌های هرز رو هم می‌‌‌چینه و توی سبزی‌‌‌خوردن‌‌ها می‌ریزه… .این داستان با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «کَظمِ غَیظ» یا همون «فروبردن خشم» آشنا می‌‌‌کنه. در این قسمت […]

یک کار خوب

امروز توی محله‌‌ی «باصفا» جشنه. اهالی محله به آدم‌‌هایی که لباس و غذا و پول کافی ندارن، کمک می‌‌کنن تا اونها هم خوشحال بشن. هدی هم یکی از عروسک‌‌های سالم خودش رو (که خیلی هم دوستش داشت)، به جشن آورده… .کودکان با شنیدن این داستان با مفهوم «انفاق» آشنا می‌‌شن. در این قسمت از برنامه‌‌ی […]

غذا دادن به حیوانات

«هدی» و «عزیزجون» با هم به خونه‌‌ی مادربزرگِ هدی رفته‌‌ن تا به مرغ و خروس‌ها دونه بِدَن؛ آخه مادربزرگ هدی چندروزی خونه نیست. هدی برای عزیزجون توضیح می‌‌ده که چطور باید این کار رو انجام بِدَن.این داستان، با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «ستم و ستمکاری» آشنا می‌‌‌کنه. در این قسمت از […]