یه لیوان شیر

«هدی» و «عزیزجون» با هم اومدن به دل طبیعت. هدی از اینکه اون همه «گاو» داشتن آزادانه چرا میکردن، خیلی خوشحال بود. هدی منتظر بود که خانم روستایی شیر گاو رو بدوشه تا بتونه یه لیوان شیر بخوره که ناگهان با صدای پارس کردن یه سگ از جاش پرید… .کودکان با شنیدن این داستان یاد […]
