سرعت زمین چقدره؟

عزیز جون به پارک رفته بودن که اونجا هدی رو با پدرش می بینن که برای ورزش کردن اومده بودن. هدی یه کره جغرافیایی جدید خریده بود و اون رو به عزیز جون نشون داد. عزیز جون هم توضیح دادن کره زمینی که ما آدما توش زندگی می کنیم با سرعتی بسیار…کودکان با شنیدن این […]

وای، چه سالاد خوشمزه ای

توی یه روز تعطیل «ریحانه» همراه با خانواده اش برای خوردن ناهار به یه رستوران رفتن و منتظرن تا غذاشون رو بیارن. ریحانه که خیلی گرسنه اش شده، مدام می پرسید کی ناهار رو می یارن. بالاخره غذاشون رو آوردن. وای، که چه سالاد خوشگلیه! ریحانه دلش…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]

یه کاسه سوپ خوشمزه

مامانِ هدی مریض شدن و مشغول استراحتن. هدی هم داره ظرف می شوره که صدای زنگ خونه به صدا درمی یاد. عزیز جون با یه ظرف، سوپ تازه اومدن تا به هدی و مامانش کمک کنن. بعد از اینکه عزیز جون و هدی کاراشون تموم شد، با همدیگه یه برنامه مستند درباره…کودکان با شنیدن این […]

آخ آخ دلم درد می کنه

خونه تازه آروم شده بود. آخه خواهر کوچولوی احسان، از دیشب دل درد داشت و مدام گریه می کرد. مامان و بابا تمام شب رو بیدار بودن. نوبتی بچه رو راه می بردن تا آروم بشه. احسان وقتی صبح از خواب بیدار شد، به این موضوع پی برد که چشمای مامان و بابا…کودکان با شنیدن […]

دریای دوست داشتنی

«هدی» و «عزیز »به استان هرمزگان سفر کردن. توی این سفر عزیز جون و هدی کنار دریا رفتن و دارن از دیدن دریا لذت می برن. عزیز جون از هدی می خواد که آروم آروم بعد از تماشای دریا با همدیگه برن خرید. هدی که دوست نداره دل از دریا بِکَنه…کودکان با شنیدن این داستان […]

صدای کوهستان

عزیز جون و هدی امروز با همدیگه رفتن کوهنوردی. هدی از اینکه صداش توی کوه می پیچه و به خودش برمی گرده، خیلی ذوق کرده. عزیز جون به هدی می گن که نتیجه کارهای آدما هم مثل بازگشت همین صدا، به خودشون برمی گرده؛ پس خوش به حال آدمایی که کار خوب…کودکان با شنیدن این […]

آشیانه ی جوجه ها

هدی می خواد با عزیز جون توی حیاطشون بذر (دونه) سبزیجات بکاره. پدر هدی براش چندتا جوجه کوچولو خریده که مدام توی باغچه از این طرف به اون طرف می رن. عزیز جون پیشنهاد می دن قبل از اینکه بذرها رو بکارن، برای جوجه ها یه لونه مناسب درست کنن تا…کودکان با شنیدن این داستان […]

پیراهنی برای جشن تولد

هدی و عزیز جون منتظرن تا خانم خیاط پیراهن هدی رو آماده کنن تا توی جشن تولد دوستش «بیتا» بپوشه. هدی خیلی عجله داره که هر چه زودتر بره مهمونی؛ اما عزیز جون می گن خیلی زوده و باید سر ساعت برن اونجا. آخه مهمونی رفتن هم برای خودش آدابی داره…کودکان با شنیدن این داستان […]

جوجه کوچولو از لونه اش افتاده بیرون

یه جوجه کبوتر از لونه اش بیرون افتاده که هدی اونو برمی داره و می ذاره توی لونش. عزیز جون هم این کار هدی رو تحسین می کنن. عزیز جون با خودشون یه کتاب درباره پنگوئن ها آوردن که می خوان اونو برای هدی بخونن. توی این کتاب نکته های جالبی درباره…این داستان با زبانی […]

سوغاتی شمال

هدی از سفر شمال برگشته و حالا اومده خونه عزیز جون تا سوغاتی عزیز جون رو بهشون بده. هدی از سفرشون برای عزیز جون تعریف کرد و حتی درباره یه تصادف که توی تونلِ راه برگشتشون افتاده بود، یه عالمه حرف زد. هدی از اون تصادف خیلی ترسیده بود، چون…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]