سلام کردن خیلی خوبه

توی یه روز زیبای خدا، ریحانه خانم قصه ما کلاس نقاشی داشت. قرار بود تابلویی که حدود دو ماه روش کار کرده بود رو با کمک استادش تموم کنه. ریحانه برای رفتن به کلاس نقاشی، خیلی ذوق و عجله داشت. اون از پدرش خواست که زودتر حاضر بشن و برن کلاس….این داستان با زبانی ساده […]
خداوندا علم مرا زیاد کن.

خانواده عموی هدی توی جزیره زیبای قشم زندگی می کنن. هدی جون همراه خونواده و پدربزرگ و مادربزگش، اومدن به این جزیره. بعد از ظهر یه روز قشنگ، همگی نشسته یودن توی ساحل زیبای دریا، که عمو جون با چند تا بستنی یخی خوشمزه اومد طرفشون….کودکان با شنیدن این داستان می آموزن که سرچشمه هر […]
نذری بی بی خاتون

حیاط خونه بی بی خاتون خیلی شلوغ پلوغه! چون قراره توی خونه بی بی خاتون نذری بپزن. همه همسایه ها هم جمع شدن تا توی نذر بی بی خاتون شریک باشن و در انجام کار خیر سهیم بشن. عزیز جون هم برای هدی کوچولو داستان نذری پختن بی بی خاتون رو تعریف می کنهکودکان با […]
شهر بازی

هدی و عزیز جون با هم به شهربازی رفتن و هدی خیلی دوست داره که سوار قطار شه. اما متوجه میشه که کمی عقب تر از اونا یه دختر بچه توی صف طولانی قطار ایساده که داره گربه می کنه و دوست داره زودتر سوار شه. هدی هم تصمیم می گیره جاش رو بده به […]
دروغ بزرگ هدی

هدی کوچولو امروز دفتر ریاضیش رو با خودش به مدرسه نبرده. به خاطر همین هم مجبور شده که به معلمشون دروغ بگه و برای اینکه معلمشون باور کنه قسم دروغ هم خورده! اما الان ناراحته و داره به عزیز جون میگه که از کاری که کرده پشیمونه و حس خوبی نداره!کودکان با شنیدن این داستان […]
صحبت با قناری ها

هدی و عزیز جون رفته بودن خرید و توی راه برگشت به خونه بودن که هدی متوجه آواز زیبای قناری ها می شه. هدی خیلی دلش خواست که بدونه قناری ها چی میگن؟ عزیز جون هم داستان حضرت سلیمان رو براش تعریف می کنه که با حیوانات صحبت می کردن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]
خشمگین نباش

«هدی» کمی بیمار شده و از اینکه داروهاش اثر چندانی نداشته، گِلهمنده؛ اما «عزیز جون» دلیل این تأثیر نکردن رو چیز دیگهای میدونه و برای هدی توضیح میده که … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد میده که از اشتباهت هم بگذرند و به همدیگه فزصت جبران کردن بدن. در این […]
