خشمگین نباش

«هدی» کمی بیمار شده و از اینکه داروهاش اثز چندانی نداشته، گِله‌منده؛ اما «عزیز جون» دلیل این تأثیر نکردن رو چیز دیگه‌ای می‌دونه و برای هدی توضیح می‌ده که … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که از اشتباهت هم بگذرند و به هم‌دیگه فزصت جبران کردن بدن. در این […]

صحبت با قناری ها

هدی و عزیز جون رفته بودن خرید و توی راه برگشت به خونه بودن که هدی متوجه آواز زیبای قناری ها می شه. هدی خیلی دلش خواست که بدونه قناری ها چی میگن؟ عزیز جون هم داستان حضرت سلیمان رو براش تعریف می کنه که با حیوانات صحبت می کردن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

دروغ بزرگ هدی

هدی کوچولو امروز دفتر ریاضیش رو با خودش به مدرسه نبرده. به خاطر همین هم مجبور شده که به معلمشون دروغ بگه و برای اینکه معلمشون باور کنه قسم دروغ هم خورده! اما الان ناراحته و داره به عزیز جون میگه که از کاری که کرده پشیمونه و حس خوبی نداره!کودکان با شنیدن این داستان […]

نذری بی بی خاتون

حیاط خونه بی بی خاتون خیلی شلوغ پلوغه! چون قراره توی خونه بی بی خاتون نذری بپزن. همه همسایه ها هم جمع شدن تا توی نذر بی بی خاتون شریک باشن و در انجام کار خیر سهیم بشن. عزیز جون هم برای هدی کوچولو داستان نذری پختن بی بی خاتون رو تعریف می کنهکودکان با […]

شهربازی

هدی و عزیز جون با هم به شهربازی رفتن و هدی خیلی دوست داره که سوار قطار شه. اما متوجه میشه که کمی عقب تر از اونا یه دختر بچه توی صف طولانی قطار ایساده که داره گربه می کنه و دوست داره زودتر سوار شه. هدی هم تصمیم می گیره جاش رو بده به […]

راننده حواستو جمع کن!

توی خیابون تصادف شده بود و ترافیک خیلی سنگین بود. هدی دعا کرد که ای کاش اصلا دیواری نبود که راننده بهش بخوره و تصادف کنه؛ ولی عزیز جون بهش گفت: هرکس مسئول اعمال خودشه و راننده ها باید با دقت و با رعایت قوانین از ایجاد تصادف جلوگیری کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

ماجرای سفره ماهی ها

هدی و عزیز جون رفتن سفر و توی ساحل دریای خلیج فارس لب دریا نشستن و به دریا نگاه می کنن…. اونا میخواستن با هم توی ساحل قدم بزنن که عزیز جون گفت ممکنه سفره ماهی ها و خرچنگ ها توی ساحل باشن و خطر آفرین باشن …کودکان با شنیدن این داستان با قدرت خداوند […]

من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه …. اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و ورم داره …. هدی برای عزیز جون تعریف می کنه که توی مدرسه و توی زنگ تفریح چه اتفاقی افتاده و چرا پیشونیش کبوده ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

مسابقه رالی

هدی کوچولو خیلی حوصله اش سر رفته به خاطر همین هم عزیز جون بهش میگه تلویزیون رو روشن کنه تا یکم سرگرم بشه. توی یکی از شبکه های تلویزیون مسابقه رالی پخش می شد و برای هدی خیلی جالب بود. اون از عزیز جون درباره مسابقه رالی پرسید …..کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

فایده باد چیه؟

عزیز جون و هدی خانم به طبیعت رفته بودن و اونجا چادر زدن … اما ناگهان هوا طوفانی شد .. عزیز جون از هدی خواست تا کمکش کنه و با هم چادر رو جمع کنن. اما هدی دلش می خواست همچنان توی طبیعت بمونه و خیلی از دست باد شاکی بود ….کودکان با شنیدن این […]

دوچرخه جدید هدی

هدی خانم یه دوچرخه جدید خریده و با اون دوچرخه با عزیز جون اومده گردش. اون ها یه قطار باری کوچیک می بینن و هدی از عزیز جون می پرسه که چرا قطار روی دو تا ریل راه میره؟ عزیز جون هم براش توضیح میده.کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که اگر مال […]

مثل بچه ها

هدی و عزیز جون در حال تماشای فیلم بچگی هدی کوچولو هستن که همسایه براشون آش نذری میاره و آش نذری همسایه بالایی رو هم میده به عزیزجون، چون اون ها خونه نبودن. و از عزیز جون میخواد که وقتی همسایه طبقه بالا برگشت خونه، آش نذریشون رو بهشون بده.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

رادیوی قدیمی عزیز جون

هدی کوچولو و عزیزجون مشغول تمیز کردن انباری خونه عزیز جون هستن. اون ها یک عالمه وسیله قدیمی پیدا کردن و کلیییی خاطره براشون زنده شد. هدی هم یه رادیوی قدیمی پیدا کرده و دلش میخواد امتحان کنه ببینه سالمه یا نه!کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که بعضی چیزها رو باید با […]

ماجرای روز اردو

هدی کوچولو قراره با دوستاش و معلم هاش از طرف مدرسه به اردو بره. اما درست وقت سوار شدن اتوبوس، پشیمون میشه و به عزیز جون میگه که دلش نمیخواد به این سفر بره! چون فکر می کنه از درساش عقب می افته و دیگه نمی تونه اون ها رو جبران کنه .کودکان با شنیدن […]

هدیه کار خوب

هدی جون دیروز پیش بی بی خانم بوده و بهش کمک کرده تا خونه دخترش رو حسابی تمیز کنه. آخه بی بی خانم تنها بوده و نمی تونسته همه این کارها رو به تنهایی انجام بده. دختر بی بی خانم هم برای تشکر از هدی، براش یه عروسک قشنگ هدیه آورده به اسم ماهک….کودکان با […]

آشتی خوبه همیشه!

هدی کوچولو با مامانش قهر کرده! اون اومده خونه عزیز جون و به عزیز جون گفته میخواد برای همیشه پیشش بمونه ! اما عزیز جون راهنماییش میکنه و بهش میگه که قهر کردن اصلا اخلاق خوبی نیست و خدا هم کسایی که قهر میکنن رو دوست نداره ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرند […]

کاشان، شهر خونه های قدیمی

توی تعطیلات ، هدی خانم به همراه خانواده اش و عزیزجون به شهر زیبای کاشان سفر کرده بودن… کاشان پر از خونه های قدیمی با معماری اصیل ایرانی و اسلامیه و هدی از این خونه های قشنگ حسابی خوشش اومده ؛ مخصوصا از پنجره های رنگی رنگیشون ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

مسجد خونه خداست

عزیز جون پا درد داره ! به خاطر همین هم هدی جون اومده تا توی کارهای خونه به عزیز جون کمک کنه … عزیز جون هم بهش میگه مسجد هم که خونه خداست، باید مثل خونه های خودمون تمیز و پاک نگه داشته بشه … اینجوری خدا از ما راضی تره ….کودکان با شنیدن این […]

کی از همه باهوش تره؟

عزیز جون و هدی رفتن به کتاب فروشیِ دوست عزیز جون. آخه دوست عزیز جون یه چند ساعتی کتابفروشی رو سپرده بود به دست اونا ! هدی هم از این فرصت استفاده کرد و تکالیفش رو اونجا انجام داد. قرار بود که هدی ۶۰ تا سوال ریاضی طراحی کنه……کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

سفید پر فایده

هدی جون و عزیز جون، توی چراگاه مشغول تماشای گاوهایی هستن که دارن با لذت تمام علف و یونجه می خورن… اما هدی براش سوال شده که چطور این علف های سبز توی بدن گاوها تبدیل به شیر سفید و خوشمزه می شه ؟کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که در همه حال […]

آسیب زدن ممنوع!

هدی کوچولو سرما خورده و گلو درد و سرفه و عطسه داره … عزیز جون هم تصمیم گرفته براش سوپ درست کنه و با هم رفتن تا از فروشگاه مواد غذایی مورد نیازشون رو بخرن ! اما هدی توی فروشگاه اصرار داره که عزیز جون براش بستنی بخره ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

اسراف ممنوع

هدی کوچولو و عزیز جون برای پیدا کردن نخ گلدوزی رفتن بیرون از خونه. اما هوا خیلی گرمه و تشنه شون شده. عزیز جون به خدی خانم پیشنهاد میده که برن و از مغازه آب بخرن اما هدی اصلا دلش نمی خواد آب بخوره! چون فکر میکنه آب هدر میره !کودکان با شنیدن این داستان […]

در همه حال شکر خدای مهربون

هدی جون و عزیز جون رفتن به بیمارستان؛ برای ملاقات دوست قدیمی عزیز جون ، خانم بهاری. اما هدی تعجب کرده که چرا خانم بهاری با وجود حال بدی که داره و توی مریضی و ناخوشی هم لبخند به لبشه و خدا رو شکر می کنه ؟!کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]

بستنی های خوشمزه

هدی خانم و عزیز جون برای خوردن بستنی به یه بستنی فروشی رفتن که خیلیییی شلوغه و مشتری های زیادی داره … اما فهمیدن به زودی قراره این بستنی فروشی تعطیل بشه چون یه عده آدم بدخواه و حسود، خواستن که کار بستنی فروش رو خراب کنن ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

پیش به سوی سالن تئاتر

هدی و عزیز جون داشتن به سمت سالن تئاتر می رفتن تا با هم یه تئاتر خیلی خوب و قشنگ رو تماشا کنن. اون ها سوار اتوبوس شدن. توی مسیر، هدی کوچولو به یاد آخرین باری افتاد که با عزیز جون سوار اتوبوس شده بود …کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که بلند […]

جواب سلام واجبه!

هدی و عزیز جون توی سالن مترو منتظرن تا قطار بیاد…. هدی متوجه میشه که یه خانم به عزیز جون سلام می کنه و عزیز جون هم جواب سلامش رو میده … اما اون خانم آشنای عزیز جون نبود ! پس عزیز جون چرا بهش سلام داد ؟ …..کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

گوشواره های طلایی

هدی کوچولو با اخم نشسته بود و خیلی ناراحت بود … عزیز جون علت ناراحتیش رو پرسید و هدی هم در جواب گفت از کارها و حرف های یکی از دوستاش خیلی ناراحته …کودکان با شنیدن این داستان می آموزند که خداوند ارزش کار درست و پسندیده رو می دونه و پاداش اون کار خوب […]

سلام بر حسین (ع)

«هدی» و «عزیزجون» باهم‌دیگه اومدن بازار تا برای مراسم عزاداری امام حسین (علیه‌السلام) پرچم بخرن. هدی براش جالبه که بدونه چرا روی بیشتر پرچم‌ها «سلام بر حسین علیه‌السلام» نوشته شده… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می‌گه که این قانون خداونده که به بندگان «فرمان‌بردار»، «مؤمن» و «نیکوکارش» سلام و درود می‌فرسته. […]

مثل امامت باش

«هدی» و «عزیز جون» باهم‌دیگه اومدن «مشهد» زیارت حرم مطهر امام رضا (علیه‌السلام). هدی از عزیز جون درباره‌ی پدر بزرگوار ایشون سؤال می‌‌کنه و عزیزجون هم با رویی خوش جواب سؤال‌های هدی رو می‌دن و … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می‌گه که سعی کنن «خشمگین» نشن و اگر هم زمانی […]

ماجرای کیک و شیر

«عزیزجون» برای «هدی» کیک و شیر آوردن، ولی هدی نه کیک و شیرش رو خورده و نه هنوز تکالیفش رو انجام داده. هدی دلیل این بی‌حوصله‌گی‌اش رو رفتار زشت دوستاش توی مدرسه می‌دونه؛ آخه اونا امروز هدی رو کلی مسخره کردن و بهش خندیدن… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می‌گه که […]

پیراهن چهارخونه‌ ی سرمه‌ ای

«مامان‌بزرگ» یه پارچه‌ی چهارخونه‌ی سرمه‌ای خریده بود تا مامانِ «احسان» براش یه پیرهن بدوزه. مامان هم شروع به دوختن پیرهن کرد. وقتی احسان از مدرسه برگشت دید که تقریباً پیرهنش کامل شده و فقط مقدار کمی از دوختش مونده؛ اما سوزن چرخ خیاطی… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که […]

سبد آلبالوی عزیزجون

هدی مشغول آب دادن به گلدون‌های پشت پنجره بود که تلفن خونه‌ی عزیزجون زنگ خورد، ولی تا اومدن گوشی رو بردارن، تلفن قطع شد. عزیزجون خودشون دوباره با همون شماره تماس گرفتن و متوجه شدن که همسایه‌شون بودن… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که یادآوری نعمت‌های خداوند، عشق به […]

قرعه به کی می‌ افته؟

«هدی» و «عزیزجون» مشغول صحبت کردن با هم هستن. هدی برای عزیزجون تعریف می‌کنه که چند روزیه نظافتچی محترم مدرسه‌شون بیمار شدن و نمی‌تونن مدرسه رو تمیز کنن؛ به‌ همین دلیل، بچه‌های مدرسه تصمیم گرفته‌ن تا زمانی که ایشون حالشون خوب بشه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده در زمانی […]

جعبه مداد رنگی

«عزیزجون» مشغول شستن ظرف‌هاست و «هدی» دوست داره که بهشون کمک کنه تا این کار زودتر تموم بشه و با هم‌دیگه برن مغازه‌ی نوشت‌افزاری تا یه بسته مدادرنگی بخره، ولی عزیزجون می‌گن که… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که هیچ‌گاه برای رسیدن به خواسته‌هاشون بهانه‌تراشی نکنن، چنانچه خداوند در […]

چرا باید قرآن بخونیم؟

«عزیزجون» مشغول قرائت «قرآن» بودن که تلفن همراهشون زنگ خورد، ولی «هدی» تا تلفن رو به دست عزیزجون برسونه، قطع شد. هدی از عزیزجون پرسید: چرا باید قرآن بخونیم؟در این داستان کودکان با زبانی ساده و روان می‌آموزن که «قرآن» کتابی شریف، تذکردهنده‌ و پندآموز است و هربار که خوانده شود، بازهم کمه و مثل […]

کتابخانه‌ ی فامیلی

«هدی» و «عزیزجون» مشغول صحبت کردن باهم‌دیگه‌ هستن. اونا درباره‌ی اینکه نباید زباله‌ها رو توی خیابونون بریزن باهم حرف می‌زنن. عزیزجون می‌گن برای اینکه کاری فرهنگ‌سازی بشه، باید اول از خودمون شروع کنیم… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که خداوند در قرآن کریم به ما سفارش کرده‌اند برای تاثیرگذاری […]

سفر به خلیج فارس

«هدی» و «عزیز جون» با‌هم‌دیگه اومدن سفر و توی خلیج فارس برای دیدن دلفین‌های نزدیک جزیره‌ی «قشم» سوار قایق شدن. اونا منتظرن تا دلفین‌ها رو ببینن؛ در همون موقع از یه قایق نزدیکشون غواصی درون آب پرید و … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که در روز قیامت، تنها […]

رفتن به بیمارستان

هدی و پدر و مادرش، برای عیادت عموش که قلبش رو عمل کرده، به بیمارستان رفته بودند. هدی براش سؤال پیش اومده که چرا با این‌که پزشک‌ها کارشون رو انجام دادن، باید برای عموش دعا کنه؟این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که در هنگام بیماری، برای بهبودی علاوه بر دعا […]

شب زود بخواب

«هدی» همراه «عزیزجون» به پارک رفته و مشغول بازی کردنه. عزیزجون به هدی یادآوری می‌کنن که دیگه وقت رفتنه و هوا داره کم‌کم تاریک می‌شه، ولی هدی دوست داره کمی بیشتر در پارک بمونه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که خدای مهربون شب رو آفریده‌ تا ما بتونیم بعد […]

محله ی با صفا

بهار محله‌ی «باصفا» خیلی زیباست. اهالی محله‌ی باصفا هم مثل گلِ همیشه بهارن. «عزیزجون» قراره با خانواده‌ی «هدی» برن به باغ «پدربزرگ هدی» که همون نزدیکی‌هاست. بارون بهاری درحال باریدنه و هدی دلش می‌خواد هرچه زودتر بارون بند بیاد تا… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که در بهار، طبیعتِ […]

بستنی خوشمزه

«هدی» مشغول خوردن بستنیه که «عزیزجون» بهش یادآوری می‌کنن که هنوز سرماخوردگی‌اش کاملا خوب نشده و نباید قولش رو برای خوردن بستنی تا زمان خوب شدنش از یاد می‌بُرد….این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که همیشه به یاد خدا باشن و در تمام مراحل زندگی‌شون خدا رو فراموش نکنن و […]

قناری‌ های خوش‌ صدا

«هدی» و «عزیزجون» یه سر به فروشگاه «قناری‌فروشی» زدن تا از نزدیک اون‌ها رو ببینن. اونا از دیدن اون‌همه قناری خوش‌رنگ و خوش‌صدا به ذوق اومده بودن. هدی خیلی دلش می‌خواست بدونه که قناری‌ها هم با هم حرف می‌زنن یا نه.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که تفاوت رنگ و […]

دستیار آقای کشاورز

«هدی» و «عزیزجون» توی حیاط خونه‌ی هدی مشغول دیدن باغچه هستن که حرکت کرم‌های خاکی توی باغچه، نظر هدی رو به خودشون جلب می‌کنه. هدی از این‌که کرم‌ها توی باغچه بالا و پایین می‌رن خیلی تعجب کرده و انجام این کار کرم‌ها رو بیهوده می‌دونه؛ اما… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان […]

عیادت از خانم بهاری

«هدی» و «عزیزجون» برای عیادت خانم «بهاری» به بیمارستان رفتن. هدی دوست داره هرچه زودتر ایشون رو ببینه، اما هنوز وقت ملاقات نرسیده، ولی اون عجله داره و حوصله‌اش هم سررفته. هدی دفعه‌ی قبل هم به ملاقات خانم بهاری اومده ولی … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که به […]

یه پاک کن قشنگ

امروز «هدی» از مامانش اجازه گرفته تا با «عزیز جون» به یه فروشگاه نوشت‌افزار بره تا خرید کنن. هدی روی کاغذ فهرستی از چیزهایی رو که می‌خواد نوشته. عزیزجون یه پا‌ک‌کن خوشگل به هدی نشون می‌ده، ولی … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده برای این‌که مهربونی بینمون بمونه، باید […]

صف بلند مورچه ها

«هدی» و «عزیزجون» می‌خوان با هم‌دیگه برن خرید که نظر هدی به یه صف بلند از مورچه‌ها جلب می‌شه. هدی از این‌که این موجودات این همه کار می‌کنن و خسته نمی‌شن تعجب می‌کنه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که هرچه بیشتر به پدیده‌های اطرافمون دقت کنیم، بیشتر کنجکاو می‌شیم […]

ابری شبیه کلاغ

عزیزجون توی محله‌ی «باصفا»، هدی رو می‌بینن. هدی لباس گرم پوشیده و اومده تا آسمون ابری رو تماشا کنه. عزیزجون و هدی با نگاه کردن به ابرها، اونا رو شبیه چیزای مختلف می‌بینن، مثلاً یکی‌شون لاک‌پشت و اون یکی شبیه کلاغه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که ابرها وزن […]

کتاب فروشی

هدی و عزیزجون با هم‌دیگه به یه فروشگاه کتاب رفتن تا کتاب بخرن. هدی یه کتاب خوب انتخاب می‌کنه. عزیزجون از هدی می‌خواد که زودتر برگردن خونه؛ برای اینکه قرار بود هدی بره خونه‌ی عمو محسن، ولی هدی اصلاً دوست نداره بره اونجا… .این داستان با زبانی ساده و روان کودکان را با مفهوم «صِله‌ی […]

کنار دریا

«هدی» و «عزیز جون» با هم‌دیگه اومدن دریا. اونا کنار ساحل نشستن. هدی مشغول شن‌بازیه که عزیز جون شروع می‌کنن به سرفه کردن. عزیز جون شربت مخصوص سرفه‌اش رو می‌خورن و خدا رو شکر می‌کنن که برای درمان هر دردی، دوایی هست.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده همون طور که […]

چرا به گلها آب ندادید؟

«هدی» توی حیاطه و «عزیزجون» ازش می‌پرسن که چرا توی این سرما اومده اینجا. هدی از این‌که گل‌ها و درخت‌های توی باغچه همگی خشک شدن، ناراحته. اون فکر می‌کنه خشک شدن درخت‌های باغچه تقصیر عزیزجونه، چون عزیزجون بهشون آب نداده؛ برای همین … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که […]

اداره پست

«هدی» و «عزیز جون» می‌خوان با هم‌دیگه برن اداره‌ی پست تا هدی نامه و بسته‌ای رو برای دوستش ارسال کنه. عزیزجون به هدی می‌گن که پست کردن نامه اصول و قواعد خاص خودش رو داره، ولی هدی نگرانه که … .این داستان با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «امانت‌داری» آشنا می‌کنه. در […]

قناری غمگین

هدی و عزیزجون با هم‌دیگه رفتن به یه مغازه‌ی پرنده فروشی. عزیزجون از این‌که اون‌همه قناری اون‌جا اسیرن، خیلی ناراحته. برای هدی جای تعجب بود که چطور می‌شه این همه قناری با رنگ‌های مختلف وجود داشته باشه…. .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که تفاوت رنگ و نژاد و زبان […]

گردش در باغ وحش

«هدی» و «عزیز جون» با هم‌دیگه اومدن «باغ وحش»، و دارن بادقت به حیوونایی که اونجا هستن، نگاه می‌کنن. هدی از این‌که این همه حیوون او‌ن‌جا توی قفس هستن، خیلی ناراحته و دلش می‌خواد وقتی بزرگ می‌شه، باغ وحشی درست کنه که هیچ حیوونی رنجِ بودن…این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد […]

دوچرخه سواری در پارک

یکی از بچه‌های محله‌ی باصفا مشغول دوچرخه‌سواری بود که «عزیزجون» او رو دید. عزیزجون از این‌که اون دختر برای رکاب زدن و شروع دوچرخه‌سواری از عبارت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» استفاده کرد، بسیار خوشحال شد و … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که هر کاری که با نام خداوند […]

انار خوشمزه

«احسان» توی حیاط خونه‌ی بابابزرگ همراه برادرش بازی می‌کرد که یکی از همسایه‌ها براشون انار آورد. احسان انارها رو برای مامان‌بزرگ که مشغول پختن آش بود، برد. مامان‌بزرگ از احسان پرسید که کدوم همسایه این انارها رو براشون آورده … .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که با مشاهده‌ی نشانه‌ها […]

کمک به سیل زدگان

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه می‌خوان برن فرودگاه تا دایی عزیزجون رو از فرودگاه به خونه بیارن؛ اما قبل از رفتن به فرودگاه، اول سَری به خونه‌ی خانم «منصوری» می‌زنن، تا عزیزجون کمک مالی که برای یکی از مناطق سیل‌زده‌ی کشورمون درنظر گرفتن… .طرفِ حساب افراد نیکوکار با نیت خالص برای پروردگار، در بهشت جاودان، […]

فروشگاه نوشت افزار

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه اومدن به یه فروشگاه نوشت‌افزار تا هدی وسایلی رو که احتیاج داره، بخره. هدی روی یه کاغذ فهرست لوازمی رو که نیاز داره، نوشته تا یادش نره چه چیزایی می‌خواد. عزیز جون این کار هدی رو تحسین می‌کنه و بهش می‌گه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان […]

اگه آب نباشه چه اتفاقی می افته؟

«هدی» و «عزیزجون» دارن درباره‌ی گیاهان با هم صحبت می‌کنن. عزیز جون برای هدی توضیح می‌دن که زندگی همه‌ی موجودات به گیاهان وابسته است و گیاهان هم برای رشد و زنده موندن به آب بارون احتیاج دارن و اگه بارون نباره… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که مهربونی یه […]

رحمان یا رحمان ساعدنی یا رحمان

تواشیح زیبای رحمان یا رحمان ساعدنی یا رحمان با صدای استاد مشاری العفاسی با صدای گروه محراب متن عربی: رحمن یا رحمن ساعدنی یا رحمن اشرح صدری قرآن إملأ قلبی قرآن واسقی حیاتی قرآن رحمن یا رحمن ساعدنی یا رحمن اشرح صدری قرآن إملأ قلبی قرآن واسقی حیاتی قرآن رحمن یا رحمن ساعدنی یا رحمن […]

به حرف دکتر گوش کن

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه رفته بودن پارک و هدی مشغول تاب‌بازی بود که اومد پیش عزیزجون، و از اینکه دلش درد می‌کرد شکایت داشت. عزیزجون نمی‌دونست که علت دل‌درد هدی چیه… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می‌آموزه که «عبرت گرفتن» یا «درس گرفتن» از اتفاقاتی که برای آدما می‌افته، باعث […]

چتر قرمز

«هدی» و «عزیز جون» با هم‌دیگه رفتن خرید تا برای جشن تولد «سارا» دخترخاله‌ی هدی، هدیه بخرن. هدی قصد داره برای سارا یه چتر قرمز بخره؛ آخه هدی می‌دونه دخترخاله‌اش خیلی دوست داره چتر قرمز داشته باشه، ولی نمی‌دونه از کجا باید چتر بخره.کودکان با شنیدن این داستان با مفهوم «کبر» و «غرور» آشنا می‌شن. […]

خدایا شکرت

توی محله‌ی «باصفا» کلی برف اومده و همه‌جا رو سفید کرده. «هدی» و «عزیزجون» از دیدن این همه برف یه‌عالمه ذوق کردن. مامانِ هدی برای این‌که هدی سرما نخوره، براش شال و دستکش و کلاه بافته… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که حمد و سپاس مخصوص خداوندیه که همه‌ی […]

کفش نو

«هدی» و «عزیز جون» برای تماشای فیلم با هم‌دیگه به سینما رفتن. هدی قبل از اومدن به سینما، یه کفش نو خریده بود؛ هدی با اینکه کفش‌های جدیدش رو پوشیده بود ولی نمی‌تونست از فکر کفش‌های قدیمی‌اش بیرون بیاد و مدام درباره‌ی اونا حرف می‌زد و … .این داستان با زبانی ساده و روان به […]

باران هم حرف می‌ زند

«عزیزجون» به خونه‌ی «هدی» رفته و دارن با هم بازی می‌کنن. هدی از عزیزجون می‌خواد تا چشم‌هاش رو ببنده و به صداهایی که می‌شنوه، توجه کنه و بگه که صدای چه چیزیه… .این داستان با زبانی ساده و روان کودکان رو با مفهوم «ستایش پروردگار» آشنا می‌کنه. در این قسمت از برنامه‌ی «یک آیه، یک […]

نزدیک بود ماشین بهم بزنه

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه خرید رفته بودن که یه اتفاقی باعث ترسِ زیادی در وجود هدی شد. هدی چند بار دیگه هم بر اثر بی‌توجهی، بدون احتیاط، از ماشین پیاده شده بود که این موضوع باعث ایجاد حادثه‌ای شده بود.این داستان با زبانی ساده و روان کودکان رو با مفهوم «عبرت گرفتن» آشنا می‌کنه. […]

یه روز خوب برای دوچرخه سواری

«هدی» مشغول دوچرخه‌سواری بود که «عزیزجون» رو دید. هدی برای شروع دوچرخه‌‌سواری، زیر لب «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم» می‌گفت. عزیزجون از این‌که هدی برای بهتر انجام دادن کارش از نام خدا استفاده می‌کرد، او رو تشویق کرد… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که هر کاری که با نام خدا […]

آش مادربزرگ

«هدی» هر سال توی مراسم «نذری پزون» مامان‌بزرگش شرکت می‌کنه. آخه مامان‌بزرگ هدی «آش» می‌پزه و بچه‌ها و بزرگ‌ترهاشون هم بهشون کمک می‌کنن. وظیفه‌ی بچه‌ها اینه که توی پخش کردن آش نذری همکاری کنن.کودکان با شنیدن این داستان با مفهوم «تکبر» آشنا می‌شوند. در این قسمت از برنامه‌ی «یک آیه، یک قصه» عزیزجون به آیه‌‌های […]

لباس ایمان بپوشید

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه به زیارت رفتن که هدی توی حرم گم می‌شه؛ اما با کمک خادم‌های حرم می‌تونه عزیزجون رو پیدا کنه. عزیزجون برای هدی توضیح می‌دن که هرکسی در هر سِمت و مقامی که هست، باید وظایفش رو به‌‌‌خوبی انجام بده… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که هرکسی مسؤلیتی بر […]

خدا کند باران ببارد

«هدی» و «عزیزجون» با هم‌دیگه به یه باغ پر از گردو رفتن و بادقت به اطرافشون نگاه می‌کردن. دیدنِ اون همه درخت گردو برای هدی جالب بود و مدام از عزیزجون درباره‌ی گردو و خاصیت‌های اون می‌پرسید… .کودکان با شنیدن این داستان به اهمیت بارش باران در کارهای کشاورزی و باغبانی پِی‌ می‌برن. در این […]

پیونددهنده‌ ی دوستی‌

«هدی» داره توی محله‌ی «باصفا» باعجله می‌دوئه که «عزیزجون» از دیدنش تعجب می‌کنه و ازش دلیلِ این همه عجله رو می‌پرسه. هدی داره برای آشتی دادن دو تا از دوستاش می‌ره؛ آخه اونا چندوقتیه که قهر کردن و با هم‌دیگه حرف نمی‌‌زنن… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که همیشه میان دیگران و به‌خصوص […]

جایزه نماز اول وقت

«هدی» و «عزیزجون» کنار هم نشستن و هدی کارت بانکی رو که عیدی‌هاش رو درون اون پس‌انداز می‌کنه به عزیزجون نشون می‌ده و تعریف می‌کنه که پدربزرگش به‌خاطر نمازخوندنش به اون هدیه داده. عزیزجون این کار پدربزرگ رو تحسین کرد و … .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که پشت سر کسی حرف نزنن […]

حلقه‌های دوستی

«هدی» همراه مامانش به یه مهمونی عصرونه دعوت شده بودن، اما شرط مامان این بود که قبل از رفتن، هدی همه‌ی تکالیفش رو انجام بده. هدی هم طبق قولی که داده بود، کاراشو انجام داد و وقتی می‌خواست حاضر بشه، زنگ تلفن به صدا دراومد و … .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که […]

نشانه‌ های خوب

«هدی» همراه پدربزرگش اومده بازارِ محله‌ی «باصفا» که «عزیزجون» رو می‌بینه. عزیزجون از اینکه هدی رو توی این بازار تنها می‌‎بینن، تعجب می‌کنن. اما هدی می‌گه تنها نیست و برای خرید هدیه‌ای که به‌خاطر نماز خوندش هست، به اینجا اومدن… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که وقتی می‌خوان هم‌دیگه رو صدا کنن یا […]

غیبت ممنوع

چندوقتیه که «هدی» دخترعمه‌دار شده و قراره امروز با «عزیزجون» بِرَن خونه‌ی «عمه‌ خانوم». توی مسیر یه تابلوی قرمزرنگ نظر هدی رو جلب می‌کنه. هدی نمی‌دونه که این تابلو چیه و چه معنایی داره… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که «غیبت کردن» یعنی «پشت سر دیگران حرف زدن»، اصلاً کار درست و پسندیده‌ای […]

خبر نبر، خبر نیار

«هدی» امروز اومده خونه‌ی «عزیزجون». اون کمی ناراحت و بی‌حوصله است. عزیزجون دلیل ناراحتیش رو می‌پرسن. هدی هم تعریف می‌کنه که چه اتفاقی افتاده. هدی و «سمانه» و «مریم» سه تا دوستن که قرار بوده دیروز توی باشگاه ورزشی تمرین تنیس کنن، اما… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که هرگز در زندگی دیگران […]

گل سر

«هدی» از اینکه دوستش تلفنش رو جواب نمی‌ده، کلافه و خسته شده. آخه اون منتظره تا گُلِ‌سرش رو براش بیاره و پس بده. هدی یه‌عالمه فکر به ذهنش رسید و شروع کرد به قضاوت کردن درباره‌ی دوستش که چرا گوشیِ تلفنش رو برنمی‌داره؛ تااین‌که … .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که همیشه زیبا […]

خادم مهربان حرم

«هدی» و «عزیزجون» با هم اومدن زیارت که هدی برای چند دقیقه عزیزجون رو گُم کرد و با کمک یکی از خادم‌های حرم، دوباره ایشون رو پیدا کرد. عزیزجون همون جا یکی از آیه‌های زیبای قرآن رو برای هدی تلاوت کردن و درباره‌ش با اون صحبت کردن.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که مسؤلیت‌‌پذیر […]

جعبه بزرگ جایزه

وقتی زنگ خورد، «ریحانه» و بقیه‌ی بچه‌های مدرسه توی حیاط به صف شدن. خانم مدیر با یه جعبه‌ی بزرگ کادوپیچ شده پشت بلندگو ایستاد. ریحانه خیلی دلش می‌خواست زودتر متوجه بشه که این جایزه بالاخره به کدوم یک از بچه‌ها تعلق می‌گیره. دل تو دلش نبود…کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند دوست […]

یه لیوان شیر

«هدی» و «عزیزجون» با هم اومدن به دل طبیعت. هدی از اینکه اون همه «گاو» داشتن آزادانه چرا می‌کردن، خیلی خوشحال بود. هدی منتظر بود که خانم روستایی شیر گاو رو بدوشه تا بتونه یه لیوان شیر بخوره که ناگهان با صدای پارس کردن یه سگ از جاش پرید… .کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

زعفرون خیلی گرون

«هدی» و «عزیزجون» توی خونه هستن و دارن با هم صحبت می‌کنن که عزیزجون می‌بینن هدی یه مقدار از زعفرون رو روی میز ریخته. عزیزجون براش توضیح می‌ده که زعفرون گیاه باارزشیه و باید درست ازش استفاده کرد… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که ادب رو در هر شرایطی رعایت کنن، چراکه رعایت […]

چادر نماز

«هدی» و «عزیزجون» با هم رفتن مسجد تا نماز بخونن. هدی چادر نمازش رو خیلی دوست داره و دلش می‌خواد باهاش یه‌عالمهنماز بخونه. برای هدی سؤال پیش اومده که چرا هر نمازی، قانون و قاعده‌ی خودش رو داره… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که از دستورات خدا و پیامبر خدا، جلو نزنن و […]

ماشین شارژی گنده

«هدی» و «عزیزجون» با هم رفتن پارک و هدی داره بازی می‌کنه. عزیزجون از هدی می‌خواد که خیلی مراقب خودش باشه. هدی خیلی دوست داره که پدرش یه دونه از اون ماشین شارژی‌ها رو براش بخره تا سوارش بشه، ولی اونا خیلی گرون‌ان… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که به دارایی دیگران هیچ […]

قهر کردن

«هدی» رفته خونه‌ی «عزیزجون» و می‌خواد بهشون توی کارای خونه کمک کنه، آخه عزیزجون مهمون داشتن و خونه خیلی بهم‌ریخته است. هدی از مامانش رنجیده و متأسفانه باهاشون قهر کرده و می‌خواد برای مدتی خونه‌ی عزیزجون بمونه… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که قهرکردن کار خوبی نیست، به‌ویژه قهر کردن با مامان و […]

یه عالمه مورچه!

«هدی» همراه مامان و باباش رفته بودن به یه جنگل خیلی قشنگ که پُر بود از برگای رنگارنگ. هدی جلوتر از اونا حرکت می‌کرد که چشمش به یه عالمه مورچه افتاد و فریاد زد و از پدر و مادرش خواست تا اونا رو لگد نکنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند قادر به […]

آدم برفی

هدی مشغول درست کردن آدم‌برفیه و عزیزجون ازش می‌خواد تا یه مُشت از گندمای پشت پنجره رو بریزه برای پرنده‌ها و زودتر بیاد توی خونه تا سرما نخوره. عزیزجون می‌گه که باید هوای پرنده‌ها و حیوونا رو توی سرمای زمستون داشت.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند حواسش به همه‌ی موجودات عالَم هست […]

یک تولد متفاوت

«عزیزجون» رفته دنبال «هدی» تا اون رو از باشگاه ورزشی ببره خونه. توی باشگاه به هدی خیلی خوش گذشته، آخه تولد یکی از دوستای هدی بوده و براشون کیک تولد آورده. هدی دلش می‌خواد یه تولد متفاوت از هر تولد دیگه‌ای بگیره و کلی براش خاطره بشه.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که در […]

رنگ پنجره

«عزیزجون» مشغول سُنباده‌ کشیدن پنجره‌ی منزلشونه. آخه عزیزجون می‌خواد رنگ قاب پنجره رو عوض کنه. هدی هم از عزیزجون می‌خواد تا توی رنگ کردن پنجره بهش کمک کنه، اما عزیزجون هنوز رنگ و قلموی مخصوص رنگ‌کردن رو نخریده.کودکان با شنیدن این داستان با فریضه‌ی ارزشمند «نماز جمعه» آشنا می‌شن. در این قسمت از برنامه‌ی «یک […]

آدم فضایی

«هدی» و «عزیزجون» با هم به گردش رفته‌‌ن. هدی مشغول کشیدن نقاشیه. عزیزجون از هدی می‌خواد که زودتر نقاشیش رو تموم کنه و بره بازی کنه، ولی هدی یه‌‌کم فرصت می‌خواد تا بتونه «آدم‌فضایی» رو کامل کنه، اونم یه آدم‌فضایی با سه تا سر!کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند، خالقِ یکتا و […]

چشم پزشکی

«ریحانه» چندوقتی بود که فاصله‌ی دور رو خوب نمی‌دید. اون سر کلاس نمی‌تونست نوشته‌های تخته رو درست تشخیص بده. مامان ریحانه تصمیم گرفت که اون رو به چشم‌پزشکی ببره. یه روز که ریحانه از مدرسه برگشت، اونا با هم به مطب چشم‌پزشکی رفتن… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند، خالقِ یکتا و […]

جورچین بچین

«هدی» و «عزیز جون» دارن حدس می‌زنن جایزه‌ای که هدی از خانم معلمش گرفته چیه؟ هدی این‌قدر ذوق داره که دلش می‌خواد زودتر جایزه‌اش رو باز کنه. عزیزجون فکر می‌کنه که جایزه ممکنه یه کتاب بزرگ باشه، اما هدی حدس می‌زنه که جعبه‌ی مدادرنگیه… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که از خداوند برای […]

مراقب کارهایت باش

«هدی» و «عزیزجون» توی ترافیک گیر کردن. دلیل ترافیک هم ماشینیه که جلوتر تصادف کرده. هدی دلیل تصادف رو وجود دیواری می‌دونه که اونجاست، ولی عزیزجون نظرش با هدی فرق می‌کنه… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که هرکدوم از ما مسؤل کار خودمون هستیم و نتیجه‌ی اعمالمون به خودمون برمی‌گرده. در این قسمت […]

مامان و بابا دوستت دارند

«هدی» و «عزیزجون» مشغول صحبت کردن هستن. هدی فکر می‌کنه که مامان و باباش دوستش ندارن. عزیزجون با شنیدن این حرف تعجب می‌کنه و از هدی می‌خواد تا دلیلِ این فکرش رو توضیح بده.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که پُز دادن و فخرفروشی کار خوبی نیست. در این قسمت از برنامه‌ی «یک آیه، […]

این مکان مجهز به دوربین است

«عزیزجون» و «هدی» اومدن بازار تا هدیه‌‌ی تولد بخرن؛ آخه امروز تولد مامان هدی است. عزیزجون به هدی می‌‌گه: «هر هدیه، یه پیامی برای خودش داره. مثلاً وقتی به کسی هدیه می‌دیم، برای اون پیامی پُر از مهربونی می‌فرستیم.»کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خدا نزدیک ماست و همیشه کارها و رفتار ما […]

فیلم سه بعدی

«هدی» برای اولین بار توی سینما مشغول تماشای یه فیلم «سه‌‌‌بُعدی» بود. فیلم اون‌قدر حقیقی و واقعی به‌نظر می‌‌‎رسید که انگار همه‌‌ی اتفاقات فیلم در اطراف هدی داشت اتفاق می‌افتاد. هدی کلی هیجان‌زده شده بود… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند قدرت شگفت‌‌انگیزی در چشمان انسان‌‌ها قرار داده تا بتونن نشانه‌‌های قدرت […]

ساختمان پیچیده ی چشم

«هدی» و «عزیزجون» با هم اومدن عکاسی تا یه عکس یادگاری بگیرن. برای هدی سؤال پیش اومده که قدرت دوربین عکاسی چقدره و چه شباهتی می‌تونه با چشم انسان داشته باشه؟ عزیزجون توضیح می‌ده که چشم، برخلاف دوربین عکاسی، به یه حافظه‌‌ی دائمی متصله.کودکان با شنیدن این داستان به ارزشِ قدرت بینایی پِی می‌برن و […]

زیارت کربلا

مامان‌بزرگ و بابابزرگ «هدی» بعد از سال‌ها انتظار برای زیارت امام حسین، علیه‌السلام، به «کربلا» رفته بودن. قرار بود برای امشب که از سفر برمی‌گردن، همه‌ی بچه‌هاشون توی خونه‌ی اونها دورهم جمع باشن… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که هیچ‌‌گاه نباید اجر و پاداش کار خوبی مثل «صدقه دادن» به نیازمندان رو با […]

خدایا شکرت که می بینم

«هدی» دست راستش رو در فاصله‌ی ۲۰سانتی‌‌متری چشمش قرار داده و داره یه آزمایش انجام می‌ده. «عزیزجون» درباره‌‌‌‌ی این آزمایش از اون سؤال می‌کنه و دلیل انجام دادنش رو از هدی می‌پرسه.کودکان با شنیدن این داستان به قدرت «بینایی»، «تکلم» و «چشایی» که خداوند در وجود هر انسانی قرار داده، پِی می‌برن و یاد می‌‌گیرن […]

نمایش محله ما

بچه‌های محله‌‌ی باصفا قراره که امروز نمایش اجرا کنن. «هدی» مشغول تمرین نمایشه. «عزیزجون» برای تماشای نمایش بچه‌ها به اونجا رفته که هدی رو درحال تمرین می‌بینه. نمایش هدی درباره‌ی حضرت ابراهیم، علیه‌السلام، و نمروده.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند توانای مطلق در جهانه و همه‌چیز در اراده‌ی اوست. در این قسمت […]

به هم‌ نیکی کنید

«عزیزجون» رفتن دنبال هدی تا برن خونه‌ی یکی از دوستان هدی. آخه دوستش چندروزیه که مریض شده و از درس‌هاش عقب افتاده. حالا هدی می‌خواد که به اون ریاضی یاد بده. در مسیر، عزیزجون به زباله‌هایی اشاره می‌کنن که روی زمین افتاده و … .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که حتی با انجام […]

بستنی یا سوپ؟

«عزیز جون» و «هدی» با هم اومدن فروشگاه که خرید کنن. هدی کمی مریض شده و عزیزجون می‌خواد براش سوپ درست کنه. اونها توی فروشگاه مشغول خرید هستن که هدی به عزیزجون اصرار می‌کنه براش بستنی بخره، ولی عزیزجون اجازه نمی‌دن که هدی بستنی بخره.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می‌گه که […]

سوزن بان

مادربزرگِ «هدی» دارن از سفر مشهد و زیارت امام رضا، علیه‌السلام، برمی‌گردن. «عزیزجون» و هدی رفتن ایستگاه راه‌آهن به استقبال ایشون. هدی از عزیزجون می‌پرسه که سوزن‌بان چه کسیه و کارش چیه؟ عزیزجون هم براش توضیح می‌دن.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می‌گه که خداوند بزرگ همیشه بیداره و هرموقع از شبانه‌روز، […]

قطار سواری

«احسان» برای اولین بار می‌خواست سوار قطار بشه و خیلی هیجان داشت. وقتی سوار قطار شد، دوست داشت که روی تخت‌‌خواب بالایی کوپه‌ بخوابه. احسان نگران بود که نکنه راننده‌‌ی قطار و سوزن‌بان هم خوابشون ببره.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که خداوند عالم، شبانه‌روز مشغول اداره و مدیریت جهان و جهانیانه. خداوند بزرگ‌تر […]

عروسک بی بی خانوم

«هدی» روز قبل، رفته خونه‌ی «بی‌بی» خانوم که یکی از اهالی محله‌ی باصفا هستن. هدی با کمک‌‌کردن به بی‌بی خانوم حسابی ایشون رو خوشحال کرده بود. دخترهای بی‌بی خانوم برای تشکر از هدی، بهش یه عروسک هدیه دادن که هدی رو خیلی خوشحال کرد… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که در ازای نیکی، […]

سفر با کشتی

قرار بود که «هدی» با خونواده‌‌ش با کَشتی بِرن مسافرت. عزیزجون برای بدرقه‌ی هدی و خونواده‌ش رفتن به بندر محله‌ی «باصفا». عزیزجون از اینکه هیچ چمدون و باری همراه اونها نبود، تعجب کرد و از هدی، علت این کار رو پرسید… .این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌ده که همه‌ی ما […]

احترام به بزرگترها

«هدی» و «عزیزجون» قراره که با هم برن خونه‌‌ی «بی‌بی مریم»، از اهالی قدیم محله‌ی باصفا. اونها منتظرن که اتوبوس به ایستگاه برسه. هدی کلّی از بی‌بی مریم تعریف می‌کنه؛ آخه بی‌بی مریم خیلی خوش‌اخلاقه و همه‌ی اهالی محل دوستش دارن.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌‌ده که «خوب حرف‌زدن» با […]

آش نذری

یکی بود، یکی نبود. مامانِ «ریحانه» توی حیاط خونه‌‌شون یه دیگ نذری بار گذاشته بود. چند نفر از همسایه‌ها هم برای کمک اومده بودن. وقتی که آش پخته شد، خانم‌ها کمک کردن و آش رو توی کاسه‌‌ها ریختن تا یه کم خنک بشه و … .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که «صبر» و […]

به خدا توکل کن

«هدی» قراره که با مادرش بِره دکتر؛ چون مادرِ هدی بیمار شده. «عزیزجون» توی محله‌‌‌ی باصفا هدی رو می‌بینه و ازش می‌‌‎پرسه که چرا آدم‌‌ها برای درمان بیماری‌‌‌شون، به پزشک مراجعه می‌کنن؟کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌گیرن که برای انجام هر کاری به خدا «توکل» کنن و در کنار توکل به خداوند متعال، برای […]

هدیه تولد

«عزیزجون» و «هدی» قراره با هم برَن تا برای «مادربزرگ هدی» هدیه‌‌ی تولد بگیرن. هوا بارونیه و اونها دارن تصمیم می‌‌‌گیرن که چه هدیه‌‎‌ای بخرن. هرکس پیشنهادش رو می‌‌‌گه تا با هم‌‌‌فکری یه هدیه‌‌ی‎‎ مناسب انتخاب کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌گیرن که «مشورت کردن» با افراد خوب و خردمند، به اونها در انتخاب […]

جعبه‌ی مدادرنگی

«هدی» و «عزیزجون» دارن می‌رن تا یه جعبه‌ی مدادرنگی بخرن، اما برای عزیزجون سؤال پیش اومده که چرا باید این همه مسیر رو تا نزدیکی خونه‌ی دوست هدی بِرن و از اونجا مدادرنگی بخرن. آخه نزدیک خونه‌‌شون هم نوشت‌‌افزارفروشی هست… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که «بداخلاقی» باعث از دست‌‌دادن اطرافیان و دوستانشون […]

مسجد خانه‌ خداست

«عزیزجون» پاهاشون درد می‌کنه و «هدی» هم اومده تا بهشون کمک کنه؛ آخه قراره که امروز چند نفر برای عیادت بیان منزل عزیزجون. عزیزجون از اینکه هدی این کارها رو تنهایی انجام داده و خونه رو تمیز کرده، خیلی خوشحال شدن و از هدی حسابی تشکر کردن.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان […]

مسابقه‌‌ی اتومبیل‌‌رانی

«هدی» حوصله‌اش سررفته و «عزیز جون» بهش پیشنهاد می‌کنن که تلویزیون تماشا کنه؛ هدی هم تلویزیون رو روشن می‌‌کنه تا از بین شبکه‌ها، یکی رو انتخاب کنه. توی یکی از شبکه‌ها مسابقه‌‌ی «رالی» (اتومبیل‌‌رانی) در حال پخش بود… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که در انجام کارهای نیک و پسندیده از هم‌ سبقت […]

دروغ گفتن کار ترسوهاست

«هدی» و «عزیزجون» مشغول گفت‌وگو بودن که هدی با شوت کردن توپ توی حیاط، باعث شکسته‌‌‌شدن یکی از گلدون‌‌های مامانش شد. هدی از این اتفاق خیلی ناراحت شد و برای اینکه مامانش متوجه نشه که چه کسی این کار رو انجام داده… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌گیرن که همیشه باید «راست‌گو» باشن و […]

فیلم دوران بچگی

«هدی» و «عزیزجون» دارن فیلم دوران بچگی هدی رو با هم می‌بینن. هدی می‌گه که هر دفعه از دیدن این فیلم‌ها کلی ذوق می‌کنه. موقع دیدن فیلم، یکی از همسایه‌ها دو کاسه آش براشون آورد. هدی از اینکه قراره دو کاسه آش بخوره خیلی خوشحال شد، اما… .این داستان با زبانی ساده و روان به […]

کاسه‌ی شله‌زرد

امروز «عزیزجون» رفتن خونه‌ی «هدی». هدی از دیدنشون خیلی خوشحال شده بود و رفت توی آشپزخونه تا کاسه‌ی شله‌زرد عزیزجون رو بهشون برگردونه، ولی کاسه از دست هدی افتاد و شکست و به دو تکه تقسیم شد. هدی از اینکه کاسه رو شکونده بود خیلی شرمنده شد… .این داستان با زبانی ساده و روان به […]

اشتباهات دیگران را می بخشم

«هدی» و «عزیزجون» توی محله‌ی باصفا مشغول گفت‌وگو هستن. عزیزجون با دیدن بچه‌هایی که داشتن با هم فوتبال بازی می‌کردن، به یاد یکی از خاطرات دوران کودکیش افتاده و داره اون رو برای هدی تعریف می‌کنه… .این داستان با زبانی ساده و روان کودکان رو با مفهوم «انفاق و نیکوکاری» آشنا می‌‌کنه. در این قسمت […]

خدا دعای ما را می شنود

هدی و عزیزجون به شمال ایران سفر کرده‌‌ن. هدی کنار دریا نشسته و ناگهان، یه کتری کوچولو شبیه چراغ جادو توی آب می‌‌‌بینه. هدی با خنده به عزیزجون می‌‌گه: «ای کاش! این کتری هم مثل چراغ جادوی توی قصه‌‌ها می‌‌تونست آرزوی من رو برآورده کنه!»کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌‌گیرن که خالق و پروردگار […]

کدام علم زندگی ما را بهتر می کند (ویژه شهادت امام محمدباقر ع)

«هدی» در اتاقش مشغول مطالعه بود که عزیزجون به سراغش رفت و ازش پرسید که چی می‌‌‌خونه. هدی که داشت یه کتاب درباره‌ی بمب اتم هیروشیما می‌خوند، اون رو به عزیزجون نشون داد و دلیل این کار ناپسند کشور آمریکا رو پرسید.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌‌گیرن که علم و دانش اگه در دست […]

دل درد هدی کوچولو

هدی دل‌‌درد گرفته و از این شرایط ناراحته. او با عزیزجون پیش پزشک رفته و آمپول زده، ولی هنوز خوب نشده. عزیزجون برای هدی توضیح می‌‌دن که به‌‌زودی آمپول اثر می‌‌کنه و حالش بهتر می‌‌شه؛ چراکه خداوند وعده داده که بعد از هر سختی، آسایشی هست.کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌گیرن که بعد از […]

غذا دادن به مورچه ها

عزیزجون، هدی رو توی محله باصفا می‌بینه و از هدی می‌‌پرسه که چی توی مشتش داره. هدی به عزیزجون می‌‌گه که یه مقدار بیسکوییت داره که می‌خواد برای دوستای مورچه‌‌‌ش بریزه… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌‌گیرن که هرکسی که سختی بکشه، سرانجام نتیجه‌‌‌ش رو می‌‌‌بینه. در این قسمت از برنامه‌‌ی «یک آیه، یک […]

بی بی مریم با صفا

هدی و عزیز جون می خوانم برن خونه «بی بی مریم» که یکی از اهالی قدیمی محله باصفاست. اونا توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشستن تا اتوبوس برسه. هدی به عزیز جون توضیح می ده که بی بی مریم چقدر مهربون و خوش برخورده و همه دوستش دارن و دلشون می خواد…کودکان با شنیدن این داستان […]

آزمایشات هدی کوچولو

هدی مشغول تمرین جدول ضرب بود که عزیز جون وارد اتاق شد و از اون درباره درس و مدرسه اش سوال کرد. هدی هم شروع کرد به توضیح دادن که امروز چه کارها و آزمایشاتی رو انجام دادن. هدی گفت که خانم معلم با دوتا لیوان، که توی یکیش آب معمولی بود و توی…کودکان با […]

آرام باش و عصبانی نشو!

مامان در آشپزخونه مشغول آشپزی بود. «احسان» که خیلی گرسنه بود، اومد توی آشپزخونه و پرسید: «مامان جون! شام کِی حاضر می‌شه؟» مامان جواب داد: «عزیزم، هنوز خیلی مونده تا شام…».این داستان با زبانی ساده و روان کودکان رو با مفهوم «کَظمِ غَیظ» یا همون «فروبردن خشم» آشنا می‌کنه. در این قسمت از برنامه‌‌ی «یک […]

یک دانه گندم می شود صد دانه گندم

هدی، همراه پدر و مادرش و عزیزجون به یه گندم‌‌زار رفتن تا از نزدیک زیبایی‌‌‌های طبیعت رو ببینن. عزیزجون برای هدی توضیح می‌ده که از هر خوشه‌‌‌ی گندم می‌‌‌شه صدها دونه گندم به دست آورد؛ درست شبیه انجام کار نیک… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌‌گیرن که وقتی کار خوبی انجام بِدَن، دَه برابر […]

مسابقه فوتبال

امروز توی محله‌‌ی باصفا مسابقه فوتبال برگزار می‌‌شه. «هدی» و «عزیزجون» هم رفته‌‌ن تا تیمشون رو تشویق کنن. داور مسابقه به بازیکنانی که خطا می‌‌‌کنن، اخطار (کارت) می‌‌‌ده. این کارِ داور برای هدی خیلی عجیبه!این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌‌‌ده که اگه برای انجام کار اشتباهشون از خدا عذرخواهی کنن […]

آقای زنبوردار

عزیزجون و هدی توی یه باغ زیبا هستن و اونجا یه آقای زنبوردار رو می‌‌بینن که لباس مخصوص این کار رو پوشیده. عزیزجون توضیح می‌‌‌ده که علت پوشیدن اون لباس برای اینه که زنبورها به ایشون صدمه نزنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که «اسراف کردن» کار خوب و درستی نیست و نباید […]

تنیس بازی

امروز عزیزجون اومده باشگاه ورزشی هدی. قرار بود که «سمانه»، دوست هدی، بهش آموزش تنیس بده، ولی سمانه کمی کسالت داشت و نتونست سرِ قرارش بیاد. هدی از اینکه آموزش اون روز رو از دست داده بود، خیلی ناراحت شد… .کودکان با شنیدن این داستان یاد می‌‌گیرن که همه‌‌ی آدم‌‌های خوب وقتی می‌‌خوان کاری انجام […]

ماجرای رفتن به چشمه ی آب گرم

عزیزجون و هدی با هم به اردبیل رفته‌‌ان و کنار یه چشمه‌‌ی آب گرم، دارن حرف می‌‌زنن. هدی از اینکه ظرف بزرگ‌تری برای پرکردن آب چشمه برنداشته، ناراحته؛ ولی عزیزجون مثل همیشه، با اشاره به آیات الهی، برای هدی توضیح می‌‌‌دن که ظرف و گنجایش …کودکان با شنیدن این داستان با مفهوم «سینه‌‌ی گشاده» و […]

خدا چطور صدای ما را می شنود؟

امروز تولد هدی‌ست. عزیزجون هم به این جشن دعوت شده. عزیزجون موقع فوت‌‌کردن شمع تولدِ هدی بهش می‌‌گه که توی دلش دعا کنه. هدی می‌‌پرسه: «اگه توی دلمون دعا کنیم، خدا می‌‌شنوه؟» عزیزجون هم درباره‌‌ی صفتِ «شنوابودن خدا» می‌‌گه.این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان یاد می‌‌ده که خدای دانا خیلی شنواست و […]

مترو سواری

هدی و عزیزجون سوار مترو شدن و روی صندلی نشستن. هدی وقتی که دید یه خانم با بچه‌‌ی کوچیک ایستاده، ناراحت شد و جاش رو داد به اونها تا بشینن. عزیزجون از این کار خوب هدی خیلی خوشحال شد و اون رو تشویق کرد… .این داستان، با زبانی ساده و روان، کودکان رو با ویژگی‌‌های […]

بلدی خشمت را مهار کنی؟

هدی مشغول نشون‌‌‌دادن باغچه‌‌ی کوچیکش به عزیزجونه. او توی این باغچه سبزی کاشته و هروقت که موقعش می‌‌شه، سبزی می‌‌‌چینه. هدی موقع چیدن سبزی، علف‌‌های هرز رو هم می‌‌‌چینه و توی سبزی‌‌‌خوردن‌‌ها می‌ریزه… .این داستان با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «کَظمِ غَیظ» یا همون «فروبردن خشم» آشنا می‌‌‌کنه. در این قسمت […]

مسابقه فوتبال

هدی و عزیزجون توی محله‌‌ی باصفا مشغول تماشای فوتبالِ بچه‌ها بودن که عزیزجون به یاد یه خاطره‌‌ی جالب از دوران بچگی‌‌‌ش افتاد. عزیزجون هم مثل همین بچه‌‌های محله، عاشق بازی فوتبال بود و با برادر بزرگ‌‌ترش فوتبال بازی می‌‌‌کرد… .این داستان، با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «انفاق و نیکوکاری» آشنا می‌‌کنه. […]

یک کار خوب

امروز توی محله‌‌ی «باصفا» جشنه. اهالی محله به آدم‌‌هایی که لباس و غذا و پول کافی ندارن، کمک می‌‌کنن تا اونها هم خوشحال بشن. هدی هم یکی از عروسک‌‌های سالم خودش رو (که خیلی هم دوستش داشت)، به جشن آورده… .کودکان با شنیدن این داستان با مفهوم «انفاق» آشنا می‌‌شن. در این قسمت از برنامه‌‌ی […]

چطور یک دانه جوانه می زند؟

هدی، همراه عزیزجون توی باغ پدربزرگشه. هدی مشغول کاشتن نهال آلبالوست. عزیزجون هم بهش کمک می‌‌کنه. قراره که پدربزرگ یه نهال به هرکسی هدیه بده تا توی باغچه‌‌‌ی خونه‌‌شون بکاره. هدی می‌‌خواد بدونه که چطور دونه‌‌ها، جوانه می‌زنن.کودکان با شنیدن این داستان با روند رشد دانه‌‌ی گیاهان آشنا می‌شن. در این قسمت از برنامه‌‌ی «یک […]

غذا دادن به حیوانات

«هدی» و «عزیزجون» با هم به خونه‌‌ی مادربزرگِ هدی رفته‌‌ن تا به مرغ و خروس‌ها دونه بِدَن؛ آخه مادربزرگ هدی چندروزی خونه نیست. هدی برای عزیزجون توضیح می‌‌ده که چطور باید این کار رو انجام بِدَن.این داستان، با زبانی ساده و روان، کودکان رو با مفهوم «ستم و ستمکاری» آشنا می‌‌‌کنه. در این قسمت از […]

چرا شعر حفظ نمیشم؟

عزیز جون رفتن دنبال هدی دَمِ مدرسه اش. آخه مامانِ هدی کمی مریض شدن و عزیز جون تا چند روز این کار رو انجام می دن. هدی از اینکه یه شعر رو یاد نمی گیره، خیلی ناراحته و فکر می کنه که دچار فراموشی شده. عزیز جون برای هدی توضیح می دن که دعای…کودکان با […]

کفش تنگ و کوچیک

عزیز جون و هدی با هم به یه فروشگاه رفتن که تولیدات داخلی داره. هدی می خواد یه کفش بخره که یه کم پاشو می زنه، ولی عزیز جون ازش می خواد چندتا کفش دیگه هم امتحان کنه؛ ولی هدی اصرار به خرید همون کفش تنگ رو داره. عزیز جون براش توضیح می دن که…کودکان […]

مطب دکتر

هدی مریض شده و با عزیز جون رفتن به درمانگاه. عزیز جون از خانم منشی نوبت می گیرن، ولی مطب خیلی شلوغه و باید منتظر باشن. در همین موقع یه خانم مُسِن وارد مطب می شن و حال خوشی ندارن. هدی به این فکر می افته که نوبتش رو بده به اون خانم مسنی که…کودکان […]

چرا بابا خاک ها رو بیل میزنه

ریحانه و بابا توی حیاط خونشون مشغول زیر و رو کردن خاک باغچه بودن. ریحانه براش سوال بود که چرا پدرش هر سال قبل از اومدن بهار، خاک باغچه رو زیر و رو می کنه؟ بابا هم برای ریحانه توضیح دادن که دلیل این کار، نرم کردن خاک باغچه است تا دونه ها…کودکان با شنیدن […]

یه گلخونه پر از گل

هدی و عزیز جون به گلخونه ای باصفا رفتن. گُلای قشنگ اونجا، نظر هدی رو به خودشون جلب کرده و دونه دونه اِسماشون رو از عزیز جون می پرسه. هدی به عطر گلا حساسیت نشون داده و مدام در حال عطسه کردنه که عزیز جون براش توضیح می دن که خیلی از آدما به…کودکان با […]

درختای سیب باغ بابابزرگ

توی یکی از روزای پایانی فصل زیبای تابستون، که درختای سیب باغ بابابزرگ ریحانه خانم، پر از سیبای سرخ و شیرین می شد، مامان بزرگ ریحانه یه غذای ساده توی باغشون می پخت و همه خانواده رو دور هم جمع می کرد تا هم توی چیدن سیب ها کمک کنن و هم…کودکان با شنیدن داستان […]

مسابقه قرآن

قراره که امروز هدی خانم توی پارک محله باصفا، در مسابقه قرآن شرکت کنه. توی این مسابقه از همگی پذیرایی می کنن. هدی از بین اون همه خوراکی، شیر رو انتخاب کرده. عزیز جون ازش می پرسن که چرا فقط همین یه دونه خوراکی رو برداشته و از اونای دیگه…این داستان با زبانی ساده و […]

زیبایی های اصفهان

هدی و عزیز جون به اصفهان سفر کردن و توی میدون «نقش جهان» مشغول درشکه سواری هستن که چشمشون به «مسجد امام» می افته و می رن تا این مکان رو از نزدیک ببینن. عزیز جون یه کاشی از کف مسجد رو به هدی نشون می دن و از اون می خوان که روی کاشی […]

گلدوزی قشنگ

عزیز جون و هدی رفتن تا برای گلدوزی زیر استکانی عزیز جون نخ بخرن. هوا خیلی گرمه و عزیز جون به هدی می گن که برن و یه بطری آب بگیرن تا تشنگی شون برطرف بشه. اما هدی با وجود اینکه خیلی تشنه هست، نمی خواد آب بخوره. آخه هدی فکر می کنه با این…این […]

در خوردن و آشامیدن اسراف نکنیم!

آخر هفته بود و خانواده احسان تصمیم گرفته بودن ناهارشون رو توی طبیعت زیبای یه روستا بخورن. همه چیز خوب و عالی بود و داشت به همه خوش می گذشت، مخصوصا به احسان؛ تا اینکه یکی از خانمای مهربون روستایی، با یه ظرف شیر محلی اومد به سمت خانواده…این داستان با زبانی ساده و روان […]

غیبت یعنی چی؟

هدی و عزیز جون امروز قراره که برن خونه عمه خانم. توی راه که دارن می رن، یکی از تابلوهای راهنمایی و رانندگی نظر هدی رو به خودش جلب می کنه. هدی از عزیز جون می خواد که درباره این تابلو بیشتر براش توضیح بده. جالبه بدونین که تابلوی ورود ممنوع…کودکان با شنیدن این داستان […]

آسمون خوشگل

عزیز جون برای اینکه هدی بخوابه، چندتا قصه خونده بود، ولی هنوز هدی خوابش نبرده بود. هدی هر کاری می کرد نمی تونست بخوابه؛ تا اینکه عزیز جون پیشنهاد کردن که هدی چشماش رو ببنده و به یه آسمون پر ستاره فکر کنه و شروع به شمردنشون کنه تا شاید…این داستان با زبانی ساده و […]

خدا چه مهربونه!

هدی از عزیز جون پرسید که اگه خورشید نبود، چی می شد. عزیز جون هم برای هدی توضیح دادن که خورشید باعث گرم شدن زمین می شه، در ضمن گیاهان از نور خورشید برای رشدشون استفاده می کنن. عزیز جون ادامه دادن که اگه خورشید نباشه، هیچ موجودی نمی تونست…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

هر کی زودتر کار خیر انجام بده، برنده است

یه کمی از ظهر گذشته بود و زنگ مدرسه ریحانه سر همون ساعت همیشگی خورد. اون روز ریحانه خوشحال تر از همیشه بود، آخه قرار بود بابابزرگ بیاین دنبال ریحانه و با هم برن خونشون. بابابزرگ زیر درخت ناروَن بیرون مدرسه، منتظر ریحانه ایستاده بودن که…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که در […]

چقدر خوبه که آدم نیکی کنه!

هدی و عزیز جون در یه روز سرد پاییزی توی خیابون هستن و دارن می رن به سمت خونه، که ناگهان بارون شروع می کنه به باریدن. اونا برای اینکه خیس نشن، به سمت یه ایستگاه اتوبوس در همون نزدیکیا می رن. یکی از مسافرای نشسته توی ایستگاه، وقتی می بینن…این داستان با زبانی ساده […]

دُب اکبر یعنی چی؟

عزیز جون و هدی، توی محله باصفا مشغول تماشای آسمون شب هستن. هدی دلیل وجود این همه ستاره رو از عزیز جون می پرسه و عزیز جون هم مثل همیشه با حوصله می گن که خیلی از اونا، می تونن جهت رو به آدما نشون بِدَن؛ مثل «دُب اکبر» و «دُب اصغر» که…کودکان با شنیدن […]

دوربین فروشگاه

هدی و عزیز جون با هم به یه فروشگاه رفتن تا خرید کنن. هدی موقع خرید توجهش به بزرگی فروشگاه جلب می شه و به عزیز جون می گه که چقدر کنترل کردن فروشگاهی به این بزرگی سخته. عزیز جون براش توضیح می دن که صاحب هر فروشگاهی برای اینکه بتونه کنترل…این داستان به کودکان […]

سرعت زمین چقدره؟

عزیز جون به پارک رفته بودن که اونجا هدی رو با پدرش می بینن که برای ورزش کردن اومده بودن. هدی یه کره جغرافیایی جدید خریده بود و اون رو به عزیز جون نشون داد. عزیز جون هم توضیح دادن کره زمینی که ما آدما توش زندگی می کنیم با سرعتی بسیار…کودکان با شنیدن این […]

وای، چه سالاد خوشمزه ای

توی یه روز تعطیل «ریحانه» همراه با خانواده اش برای خوردن ناهار به یه رستوران رفتن و منتظرن تا غذاشون رو بیارن. ریحانه که خیلی گرسنه اش شده، مدام می پرسید کی ناهار رو می یارن. بالاخره غذاشون رو آوردن. وای، که چه سالاد خوشگلیه! ریحانه دلش…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]

یه کاسه سوپ خوشمزه

مامانِ هدی مریض شدن و مشغول استراحتن. هدی هم داره ظرف می شوره که صدای زنگ خونه به صدا درمی یاد. عزیز جون با یه ظرف، سوپ تازه اومدن تا به هدی و مامانش کمک کنن. بعد از اینکه عزیز جون و هدی کاراشون تموم شد، با همدیگه یه برنامه مستند درباره…کودکان با شنیدن این […]

آخ آخ دلم درد می کنه

خونه تازه آروم شده بود. آخه خواهر کوچولوی احسان، از دیشب دل درد داشت و مدام گریه می کرد. مامان و بابا تمام شب رو بیدار بودن. نوبتی بچه رو راه می بردن تا آروم بشه. احسان وقتی صبح از خواب بیدار شد، به این موضوع پی برد که چشمای مامان و بابا…کودکان با شنیدن […]

دریای دوست داشتنی

«هدی» و «عزیز »به استان هرمزگان سفر کردن. توی این سفر عزیز جون و هدی کنار دریا رفتن و دارن از دیدن دریا لذت می برن. عزیز جون از هدی می خواد که آروم آروم بعد از تماشای دریا با همدیگه برن خرید. هدی که دوست نداره دل از دریا بِکَنه…کودکان با شنیدن این داستان […]

صدای کوهستان

عزیز جون و هدی امروز با همدیگه رفتن کوهنوردی. هدی از اینکه صداش توی کوه می پیچه و به خودش برمی گرده، خیلی ذوق کرده. عزیز جون به هدی می گن که نتیجه کارهای آدما هم مثل بازگشت همین صدا، به خودشون برمی گرده؛ پس خوش به حال آدمایی که کار خوب…کودکان با شنیدن این […]

آشیانه ی جوجه ها

هدی می خواد با عزیز جون توی حیاطشون بذر (دونه) سبزیجات بکاره. پدر هدی براش چندتا جوجه کوچولو خریده که مدام توی باغچه از این طرف به اون طرف می رن. عزیز جون پیشنهاد می دن قبل از اینکه بذرها رو بکارن، برای جوجه ها یه لونه مناسب درست کنن تا…کودکان با شنیدن این داستان […]

پیراهنی برای جشن تولد

هدی و عزیز جون منتظرن تا خانم خیاط پیراهن هدی رو آماده کنن تا توی جشن تولد دوستش «بیتا» بپوشه. هدی خیلی عجله داره که هر چه زودتر بره مهمونی؛ اما عزیز جون می گن خیلی زوده و باید سر ساعت برن اونجا. آخه مهمونی رفتن هم برای خودش آدابی داره…کودکان با شنیدن این داستان […]

جوجه کوچولو از لونه اش افتاده بیرون

یه جوجه کبوتر از لونه اش بیرون افتاده که هدی اونو برمی داره و می ذاره توی لونش. عزیز جون هم این کار هدی رو تحسین می کنن. عزیز جون با خودشون یه کتاب درباره پنگوئن ها آوردن که می خوان اونو برای هدی بخونن. توی این کتاب نکته های جالبی درباره…این داستان با زبانی […]

سوغاتی شمال

هدی از سفر شمال برگشته و حالا اومده خونه عزیز جون تا سوغاتی عزیز جون رو بهشون بده. هدی از سفرشون برای عزیز جون تعریف کرد و حتی درباره یه تصادف که توی تونلِ راه برگشتشون افتاده بود، یه عالمه حرف زد. هدی از اون تصادف خیلی ترسیده بود، چون…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

سحر خیزی خیلی مفیده

عزیز جون وارد اتاق هدی شده و هدی هم رفته تا دندوناش رو مسواک بزنه. عزیز جون می خواد برای هدی کتاب داستان بخونه، ولی کتابی که هدی انتخاب کرده خیلی طولانیه و عزیز جون می گن اگه بخوان همه کتاب رو بخونن، اونوقت از ساعت خوابش می گذره و این…کودکان با شنیدن این داستان […]

مهمان سرزده

هدی و عزیز جون امروز دارن می رن تا یه نمایش عروسکی تماشا کنن ولی توی راه، مامان هدی با عزیز جون تماس می گیرن که به نمایش نَرَن. آخه می خواست برای مامان بزرگ هدی مهمون سرزده بیاد و باید می رفتن و به ایشون کمک می کردن. هدی از اینکه به…کودکان با شنیدن […]

ماجرای کلاه عزیز جون

هدی با مادرش به پارک رفته و توی زمین بازی بچه ها مشغول تاب بازیه که عزیز جون رو می بینه. هدی عزیز جون رو که داشت بهش نزدیک می شد اصلا نشناخت، حتی فکر کرد یه غریبه هست که می خواد اون رو بدزده. آخه می دونین چرا؟ برای اینکه عزیز جون یه کلاه…این […]

امام جواد (ع) ، امام بخشنده

هدی و عزیز جون با هم دیگه رفتن بیرون. سوار ماشین هستن و پشت چراغ قرمز منتظرن که سبز بشه و راه بیفتن، که ناگهان یه خانمی آروم به پنجره ماشین می کوبه. اون خانم از عزیز جون می خواد که از دستمال کاغذی هاش بخره. عزیز جونم برای اینکه بهشون کمک…این داستان به کودکان […]

هدی! نگران نباش

محله با صفا پُر از سر و صدا شده. صدای بلند آژیر ماشینای آتش نشانی داره به گوش می رسه. هدی از شنیدن این صداها خیلی ترسیده، اما عزیز جون بهش می گه که نگران نباشه و به زودی مأمورای آتش نشانی با کمک و همکاری مردم، آتیش رو خاموش می کنن….کودکان با شنیدن این […]

هدی چی می شنوه؟

هدی و عزیز جون توی محله با صفا می خوان با هم یه بازی جدید کنن. قراره که عزیز جون چشماشون رو ببندن و هدی دستشون رو بگیره و این طرف و اون طرف ببره، اون وقت عزیز جون باید تشخیص بِدن که کجا هستن و چه صداهایی می شنون. بعد نوبت هدی می شه […]

می خواد زلزله بیاد!

هدی و عزیز جون با هم رفتن پارک. بر خلاف روزای دیگه، پارک خیلی شروع بود. هدی به عزیز جون گفت که از صحبتای چند نفر متوجه شده که امشب قراره زلزله بیاد، به همین دلیل مردم اومدن اینجا. عزیز جون از شنیدن این خبر تعجب کرد و گفت: «پس چرا ما از…»کودکان با شنیدن […]

دوست خوب

امروز خونه هدی خانم مهمونیه. البته مهمونا هنوز نیومدن و مامان داره کاراشو می کنه. پدر و هدی هم دارن به مامان کمک می کنن. بوی سیر همه خونه رو پر کرده، آخه مامان می خواد برای مهمونا علاوه بر ماهی، میرزاقاسمی هم درست کنه ولی ای کاش دیروز…کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

اهمیت نظافت و پاکیزگی

امروز قراره که عزیز جون، هدی رو برای چکاپ دندوناش ببره دندونپزشکی. هدی قبل از رفتن به اونجا مسابقه ورزشی داشته و از عزیز جون می خواد که اول بره خونه تا لباساشو عوض کنه و بعد برن. آخه هدی می گه چون ورزش کردم، ممکنه لباسم بوی خوبی نده و…کودکان با شنیدن این داستان […]

محله شلوغ پلوغ

امروز هدی خانم و عزیز جون توی محله با صفا با هم قرار گذاشتن ولی اونقدر صداهای اطرافشون بلند بود که صدای حرف زدن همدیگه رو به خوبی و واضح نمی شنیدن؛ تا اینکه تصمیم گرفتن از اون همه آلودگی صوتی فاصله بگیرن و به پارک اون طرف خیابون برن….این داستان با زبانی ساده و […]

کتابخونه محله با صفا

هدی و عزیز جون توی کتابخونه محله‌شون هستن. کتابخونه رو دارن رنگ می زن. عزیز جون درباره اینکه این کتابخونه قبلا یه بقالی بوده و صاحبش اینجا رو وقف کتابخونه کرده برای هدی توضیح می ده. توی این کتابخونه یه عالمه کتاب کهنه و نو وجود داره…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]

هدی خانم تمیز

امروز هدی خانم قراره با عزیز جون به دندون پزشکی بره. ولی قبل از رفتن، کلی ورزش کرده و لازمه که حتما لباساشو عوض کنه. عزیز جون دلیل این کارش رو می پرسه و هدی هم می گه: «دلم می خواد وقتی سوار مترو می شیم، کسی از بوی لباس من ناراحت نشه.»کودکان با شنیدن […]

احسان کوهنورد

آقا احسان قصه ما که هم سن و سال شماست، مثل خودتون عاشق تفریح و بازی و هیجانه. اونقدر زیاد که وقتی فهمید قراره فردا برن کوهنوردی، تا نصف شب از ذوق خوابش نبرد. مدام از خواب بیدار می شد و به ساعت نگاه می کرد و می گفت…کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

هدی، قانونمند می شه

یه روز هدی و عزیز جون برای انجام یه کار بانکی سوار ماشین شدن تا برن بانک. توی مسیر آقای راننده هر چند وقت یه بار سرعتش رو کم و زیاد می کرد. هدی دلش می خواست تندتر برسن و از اینکه آقای راننده یواش می رفت خوشحال نبود. هدی به عزیز جون گفت…این داستان […]

چرا برقها رفت؟

عزیز جون و هدی توی خونه بودن که بَرقا رفت. عزیز جون یه شمع روشن کرد. هدی نگران در پنجره بود که بسته نمی شد، آخه اون می ترسید که آب بارون بیاد توی خونه. بالاخره عزیز جون تونست پنجره رو ببنده. عزیز جون به هدی گفت که تصور کن در دوران انسان…کودکان با شنیدن […]

انتخاب مسیر زندگی

عزیز جون و هدی مشغول صحبت کردن با هم هستن. اونا دارن درباره مراسم پخت آش نذری مامان بزرگ هدی حرف می زنن. هدی همیشه دوست داشت که این آش نذری رو توی ظرف قدیمی مامان بزرگش بخوره؛ اما تا خواست اون ظرف رو به عزیز جون نشون بده، از دستش افتاد و…این داستان با […]

گندمهای طلایی

عزیز جون همراه هدی و پدر و مادرش به یه گندم زار رفتن. عزیز جون به هدی می گه که خوشه های زرد گندم قبل از اینکه کامل رشد کنن، به رنگ سبز بودن و کم کم رنگشون عوض شده و طلایی شدن. عزیز جون توضیح می ده که به دونه گندم، دونه بابرکت می […]

سفر دریایی هدی

هدی قصد داره با خونواده اش به یه سفر دریایی بره. عزیز جون از اینکه هیچ وسیله ای همراهشون نبود تعجب کرد. از هدی پرسید: «نیاز نبوده هیچ چیزی با خودتون ببرین؟» هدی گفت: «دو روز قبل چمدونا و وسایلشون رو زودتر با یه کشتی باربری فرستادن.»کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که […]

یعنی کی اومده خونمون؟

اون روز وقتی احسان از مدرسه اومد خونه، سه جفت کفش غریبه جلوی خونشون بود. احسان با خودش گفت: «قرار نبود امروز مهمون داشته باشیم، یعنی کی اومده خونمون!» وقتی مامان در خونه رو باز کرد، قبل از اینکه احسان بپرسه کی اومده، صدای عمو جون و پسر…این داستان به کودکان یاد می ده زمانی […]

یاد خدا، آرامش دهنده دل ها

قصه این بار، توی یه روز زیبای بهاری اتفاق می افته که ریحانه و خونواده اش برای مسافرت رفتن شمال. ناهارشون رو توی جنگل خوردن. بابای ریحانه درباره یه چشمه آب معدنی صحبت کرد که همون نزدیکیا بود. ریحانه هم تصمیم گرفت با چند تا بطری آبی که توی…کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

اصحاب فیل

امروز هدی یه جایزه خیلی خوب گرفته. اون یه قرآن هوشمند جایزه گرفته. هدی جایزه ای که گرفته رو به عزیز جون نشون می ده و بهشون یاد می ده که چه طوری باید با اون کار کنن. سوره ای که هدی انتخاب کرد تا گوش کنن، سوره فیل بود. عزیز جون داستان این…داستان «اصحاب […]

ابرهای سنگین باران زا

عزیز جون و هدی مشغول تماشای ابرای توی آسمون بودن. اونا با ابرای توی آسمون شکلای مختلفی درست می کردن؛ تا اینکه ابرای تیره و سیاه توی آسمون ظاهر شدن و بارون شروع کرد به باریدن. عزیز جون از هدی پرسید که آیا می دونه وزن این ابرای باران زا…در این قسمت از برنامه «یک […]

سرگذشت حضرت عُزَیر

ریحانه خانم توی یه روز تطعطیل با مامان و بابا برای تفریح رفته بودن به یه روستای خوش آب و هوا اطراف شهرشون. ریحانه با کمک پدر و مادرش یه جای مناسب رو برای نشستن انتخاب کردن و وسایلشون رو اونجا پهن کردن. ریحانه با دیدن درختای به اون بلندی…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

انتخاب راه

ماجرای امروز عزیز جون و هدی از اونجا شروع شد که هر دو با هم رفته بودن به یه فروشگاه بزرگ لباس فروشی. اما برای انتخاب لباس مناسب دچار مشکل شده بودن. لباسا از لحاظ شکل ظاهری مناسب یه پوشش خوب و درست نبودن، به همین دلیل هدی و عزیز جون تصمیم…این داستان به کودکان […]

کلاس نقاشی

امروز وقتی که هدی رفته بود کلاس نقاشی، متوجه شد که دوستش با برادر کوچیکترش اومده. اون پسر کوچولو از روی کنجکاوی با یه قلمو که به رنگ سیاه آغشته شده بود، می خواست روی همه نقاشی هایی که به دیوار چسبیده بودن، نقاشی بکشه، اما خواهرش اجازه…کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

فیلم قشنگ

ماجرای امروز عزیز جون و هدی از اونجا شروع شد که هر دو با هم رفته بودن سینما. اونا وقتی که فیلمشون رو تماشا کردن و از سینما بیرون اومدن، رفتن به سمت ایستگاه اتوبوس تا برن سمت خونشون؛ اما با وجود اینکه هدی سینما هم رفته بود، حس خوبی نداشت….کودکان با شنیدن این داستان […]

دستهای رنگی

توی یه روز زیبا و قشنگ، هدی کوچولو و عزیز جون توی پارک جلوی خونه هدی کوچولو، داشتن با هم «منچ» بازی می کردن. هدی برای عزیز جون تعریف کرد که قبل از اومدن به پارک، یه کار اشتباه توی خونه انجام داده و مامانش رو خیلی ناراحت کرده. عزیز جون هم…کودکان با شنیدن این […]

طاووس خوشگل

امروز هدی داره به عزیز جون یاد می ده که چه جوری با رنگای انگشتی می تونن یه طاووس خوشگل بکشن، اما هدی حواسش نبوده و دستای رنگی شو به جاهای مختلف زده. عزیز جون هدی رو متوجه این کارش می کنه ولی هدی می گه که من مراقب بودم و این کار رو نکردم….کودکان […]

مغازه کیف فروشی

امروز ساعت ۳ بعد از ظهر عزیز جون و هدی، باید برای عیادت، خونه خاله جون باشن. اونا قراره که سر راهشون کیف هدی رو هم از مغازه کیف فروشی بگیرن، ولی متأسفانه وقتی می رسن، می بینن که ساعت کاری مغازه تموم شده و نمی تونن کیف رو تحویل بگیرن….این داستان با زبانی ساده […]

مسافرت یک روزه

روز آخر سال تحصیلی بود. ریحانه با دوستاش توی کلاس، منتظر خانم مدیر بودن؛ آخه خانم مدیر زنگ قبل به بچه ها قول داده بود که بعد از امتحاناتشون، اونا رو به اردوی یه روزه ببرن، اما نگفته بود که قراره کجا برن. بالاخره خانم مدیر وارد کلاس شد و…کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

اصحاب فیل

امروز هدی جون یه قرآن هوشمند جایزه گرفته که اون رو به عزیز جون نشون می ده و روش کار کردن با اون رو بهشون یاد می ده. هدی با قلم هوشمندش، سوره «فیل» رو برای عزیز جون می ذاره. عزیز جون هم که داستان «اصحاب فیل» رو بلدن، شروع می کنن به تعریف…کودکان با […]

اسباب بازی خراب

امروز عزیز جون و هدی می خواستن برن مهمونی. اونا توی ماشین مشغول صحبت کردن بودن که متأسفانه ماشینشون پنچر شد؛ به همین دلیل مجبور شدن که از تاکسی پیاده بشن تا آقای راننده پنچرگیری کنه. این ماجرا عزیز جون رو یاد یه آیه از قرآن انداخت که…این داستان به کودکان یاد می ده که […]

این درختو کی اینجا کاشته؟

امروز قراره که عزیز جون و هدی، دو تایی با هم برن کنار بزرگ ترین درخت قدیمی محله با صفا. درختی که پر از شاخه های بلند و برگای سرسبزه. عزیز جون و هدی کلی از فایده های درختا به هم گفتن، اما هیچ کدومشون نمی دنستن که چه کسی این درخت رو برای…کودکان با […]

غذای خوشمزه

امروز عزیز جون و هدی مشغول تماشای تلویزیون هستن که بوی غذای عزیز جون از توی آشپزخونه دراومد؛ عزیز جون می گه این غذا خیلی هم خوشمزه نشده، چون از روی دستورالعمل خوبی درستش نکردم. ای کاش! دستور پختش رو از دوستم که خیلی وارد بود، می پرسیدم….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

سفره ماهی

یه روزی از روزای خوب خدا، هدی کوچولو همراه عزیز جونش به ساحل دریای خلیج فارس سفر کردن. موقعی که می خواستن کنار ساحل قدم بزنن، عزیز جون از هدی خواست که خیلی مراقب پاها و اطرافشون باشن؛ برای اینکه ساحل خلیج فارس، پُر بود از یه عالمه…کودکان با شنیدن این برنامه و همراه شدن […]

خلبان

ریحانه خانم، دختر قصه ما همراه دایی جونش توی حیاط کنار هم نشسته بودن و صحبت می کردن. دایی ریحانه، خلبان بود. ریحانه از داییش سوال کرد که چرا خلبان شده؟ دایی هم در جواب ریحانه گفت که دلیل انتخاب این شغل، مامان بزرگه. ریحانه خیلی تعجب کرد….کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن […]

انسانها برای انجام هر کاری نیاز به مربی دارند

حضرت محمد ( صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین الگو برای انسانهاست. بهترین در اخلاق، بهترین در صبر، بهترین در شجاعت و بهترین در علم. در این قسمت از برنامه صالح و نرگس، به داستان حجر الاسود و به چرا بردن گوسفندان توسط پیامبر و عمار اشاره می شود. صالح و نرگس- قسمت […]

باب الجنه-مفاتیح الجنان و قران(صوتی)

این برنامه محتوای قرآن و مفاتیح الجنان به صورت کامل، شامل تمامی سوره ها، زیارات و ادعیه به مانند زیارت عاشورای معروفه و غیر معروفه، حدیث کساء، دعای جوشن کبیر و جوشن صغیر، دعای عهد، دعای عرفه، دعای کمیل، دعای ندبه، مناجات امیرالمومنین، دعای ابوحمزه ثمالی، دعای یستشیر و مشلول، دعای عظم البلاء، اعمال ماه […]

مثل بچه ها

هدی و عزیز جون در حال تماشای فیلم بچگی هدی کوچولو هستن که همسایه براشون آش نذری میاره و آش نذری همسایه بالایی رو هم میده به عزیزجون، چون اون ها خونه نبودن. و از عزیز جون میخواد که وقتی همسایه طبقه بالا برگشت خونه، آش نذریشون رو بهشون بده.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

دوچرخه جدید هدی

هدی خانم یه دوچرخه جدید خریده و با اون دوچرخه با عزیز جون اومده گردش. اون ها یه قطار باری کوچیک می بینن و هدی از عزیز جون می پرسه که چرا قطار روی دو تا ریل راه میره؟ عزیز جون هم براش توضیح میده.کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که اگر مال […]

آنچه را که عاشقش هستید در راه خدا انفاق کنید.

اگر می خواهید در راه خدا از چیزی بگذرید، سراغ چیزای بنجل و بدرد نخور نرید، از چیزی بگذرید که عاشقش هستید. لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ. آیه ۹۲ سوره آل عمران

نهج البلاغه

نرم افزار اندروید نهج البلاغه مخصوص گوشی های هوشمند و تبلت ها، شامل متن و ترجمه نهج البلاغه به انضمام تفسیر آن به تفکیک خطبه ها، نامه ها و حکمت ها با امکانات ویژه رونمایی شد. کاری از پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی -گنجینه بزرگ معارف اسلام-عالى ترین درس براى تعلیم […]

صحیفه سجادیه

«وَقالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»ٌ«و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم‏» غافر:۶۰) مقدمه صحیفه کامله سجادیه دربردارنده برخی از دعاهای امام چهارم شیعیان، علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام می باشد که در قالب پنجاه و چهار دعا، گنجینه¬ای غنی از معارف الهی و ارتباط انسان با خداوند متعال را ارائه […]

نورالجنان (مفاتیح صوتی،تقویم،اذان گو)

بسم الله الرحمن الرحیم «قُل مَا یَعبَؤُاْ بِکُم رَبِّی لَولَا دُعَاؤُکُم» (فرقان: ۷۷) کاری از مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی (نور) مقدمه آن گاه که جان از تیرگی‌های گناه به ستوه آید، و آن هنگام که دل از سختی‌های روزگار به تنگ آید، و آن دم که انسانِ دلزده از همه چیز، تشنه‌ی لذتی برتر باشد؛ […]

فایده باد چیه؟

عزیز جون و هدی خانم به طبیعت رفته بودن و اونجا چادر زدن … اما ناگهان هوا طوفانی شد .. عزیز جون از هدی خواست تا کمکش کنه و با هم چادر رو جمع کنن. اما هدی دلش می خواست همچنان توی طبیعت بمونه و خیلی از دست باد شاکی بود ….کودکان با شنیدن این […]

مسابقه رالی

هدی کوچولو خیلی حوصله اش سر رفته به خاطر همین هم عزیز جون بهش میگه تلویزیون رو روشن کنه تا یکم سرگرم بشه. توی یکی از شبکه های تلویزیون مسابقه رالی پخش می شد و برای هدی خیلی جالب بود. اون از عزیز جون درباره مسابقه رالی پرسید …..کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه …. اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و ورم داره …. هدی برای عزیز جون تعریف می کنه که توی مدرسه و توی زنگ تفریح چه اتفاقی افتاده و چرا پیشونیش کبوده ….کودکان با شنیدن این داستان یاد می […]

ماجرای سفره ماهی ها

هدی و عزیز جون رفتن سفر و توی ساحل دریای خلیج فارس لب دریا نشستن و به دریا نگاه می کنن…. اونا میخواستن با هم توی ساحل قدم بزنن که عزیز جون گفت ممکنه سفره ماهی ها و خرچنگ ها توی ساحل باشن و خطر آفرین باشن …کودکان با شنیدن این داستان با قدرت خداوند […]

چه بسا چیزی را دوست ندارید که برای شما خوب و خیر است.

زندگی با آیه ها، آیه ۲۱۶ سوره بقره.کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.

راننده حواستو جمع کن!

توی خیابون تصادف شده بود و ترافیک خیلی سنگین بود. هدی دعا کرد که ای کاش اصلا دیواری نبود که راننده بهش بخوره و تصادف کنه؛ ولی عزیز جون بهش گفت: هرکس مسئول اعمال خودشه و راننده ها باید با دقت و با رعایت قوانین از ایجاد تصادف جلوگیری کنن.کودکان با شنیدن این داستان یاد […]

پرسمان قرآنی

یکی از اهداف پژوهشکده فرهنگ و معارف قرآن پاسخ گویی به پرسش ها و شبهات قرآنی است. از این رو حاصل تلاش پژوهشگران این پژوهشکده در پاسخ دهی به پرسشها و شبهات قرآنی، پس از بررسی، اصلاح و پالایش دهها هزار پرسش و پاسخ، منجر به تولید نرم افزاری تحت عنوان «پرسمانهای قرآنی» شد که […]

فرهنگ قرآن

“فرهنگ قرآن” جامع ترین فرهنگ موضوعی قرآن کریم می باشد که در پژوهشکده فرهنگ و معارف قرآن پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی تولید و ارائه شده است. کاری از پژوهشکده فرهنگ و معارف قرآن دریافت از کافه بازار : https://cafebazaar.ir/app/isca.ir.farhangQuran مهمترین ویژگی های فرهنگ قرآن:در بردارنده بیش از ۳۰۰۰ موضوع اصلی و ۶۰۰۰۰ عنوان فرعیمعجم […]

سلام کردن خیلی خوبه

توی یه روز زیبای خدا، ریحانه خانم قصه ما کلاس نقاشی داشت. قرار بود تابلویی که حدود دو ماه روش کار کرده بود رو با کمک استادش تموم کنه. ریحانه برای رفتن به کلاس نقاشی، خیلی ذوق و عجله داشت. اون از پدرش خواست که زودتر حاضر بشن و برن کلاس….این داستان با زبانی ساده […]